close
تبلیغات در اینترنت
logo-samandehi آرشیو کل - 88

RZHGBFT

آرشیو کل

banner
جستجوگر پیشرفته



15 اثر بی نظیر معماری جهان(2)

جهان ما مملو از طرحهای بی نظیر و خلاقانه ای است که به دست هنرمندان گذشته و معاصر ساخته شده است.

 

 

به گزارش بانکی دات آی آر ، در این گزارش دو قسمتی قصد داریم شما را با 15 معماری زیبا و بی نظیر جهان آشنا کنیم ، قسمت دوم این گزارش را با هم می بینیم:

قسمت اول گزارش را از این لینک پیگیری کنید :

15 اثر بی نظیر معماری جهان(1)

 

8.مناره ای الهام بخش

wonder-joi2009

 

دبی، شهری است که به سرعت  جایگاهی بسیار ویژه در زمینه رقابت و طرح های معماری در دنیا پیدا کرده است. این امر با ساخته شدن  بلندترین آسمان خراش به نام برج خلیفه بیش از بیش خود را نمایان کرد. طرحی مرکب از دو برج مسکونی وتجاری که مدت هایی طولانی رکورد های جهانی را شکست و رسیدن به این رکورد را دست نیافتنی کرد. این برج که توسط معماران آمریکایی طراحی شده است هزینه ای بالغ بر 15 میلیارد دلار را در بر داشته است.

 

9. برج های دوقلو

wonder-gwittber2008

 

برج های دو قلوی مالزی از سال 1998 تا 2004 حرف اول را می زدند. آلن رابرت معروف به اسپایدرمن تنها توانست تا ارتفاع طبقه شصت برج از 80 طبقه آن صعود کند و هرگز موفق به بالا رفتن کامل از آن نشد و با دستگیری توسط پلیس ناکام ماند.

 

10. آشیانه پرنده

wonder-diez12009

طرح مواج بنایی زیبا که استادیوم ملی چین است و نگاه های بسیار زیادی را در سراسر جهان در المپیک تابستان 2008 شیفته خود کرده بود. این بنا معروف به آشیانه پرنده است و بزرگترین سازه ساخته شده از فلز به شمار می رود که 5 سال ساخت و تکمیل آن به طول انجامید. این طرح از یکی از هنرهای دستی بسیار پیچیده در سفال سازی چینی الهام گرفته شده است.

 

11. کلیسای جامع پوشیده از رنگ های آبنبات

wonder-vgreen2009.jpg

بنایی بسیار زیبا و شاد سرشار از انرژی، که نباید با کیک خوشمزه ای آن را اشتباه گرفت.  خیابان بسیل نمونه بی نظیری است که استعداد و نبوغ روس ها را به معرض نمایش گذاشته است. دهه ها جنگ و درگیری، انقلاب و جنبه های پوچ گرایی کمونیستی ، هیچ کدام نتوانست باعث تخریت این بنا به نام بیزانتاین بیجو شوند.

 

12. جزیره ساخته دست بشر

wonder-twocent2007

هر چند این تصویر تا حد ممکن تصور ساخته بشری بودن جزیره را غیر ممکن می کند اما واقعیت این است که تمام اجزا ساخته شده این جزیره از مواد و مصالح ساخته شده به دست انسان است. یک بار دیگر، شهر دبی با ساخت جزیره ای  دور از تصور و عرف متداول در ساخت و ساز، دنیا را شگفت زده کرد. این جزیره پالم ایسلند( نخل خرما) نام دارد که طرح معماری و مهندسی خارق العاده و برجسته ای به شمار می رود.

 

13.گنبد دو هزار ساله

wonder-cmattthews

طرحی ارزشمند و دقیق به جا مانده از گذر تاریخ پر از کشاکش خلق آرزوها و هزینه دادن برای آن ها. هم اکنون این پرده گنبدی  متعلق به زمان های بسیار دور اسیر دوران و در حال از بین رفتن است ،اما این اثر در جنوب لندن هم چنان با ابهت خود بسیاری را خیره خود کرده وشگفت زده می کند.

 

14. زندگی آینده در زمان حال

wonder-ststbuck2009

چه بر روی زمین که بسیار غفلت از آن شده و چه بر سیاره مریخ، کار وتحقیق درباره طرح های زیست محیطی لازمه آینده بشریت است. این بنا با نام لاتین خود " بیوسفیر 2 و لانگ" بنایی کاملا مجهز، نمایانگر بزرگترین  و نزدیک ترین طرح ممکن و مناسب زیست محیطی است که تا به حال ساخته شده است. متاسفانه این طرح به علت مشکلات تامین اعتبار و شکاکیت برخی از دانشمندان در روز های اول اجرا خود متوقف شد. تعداد بسیار کمی از نتایج حاصله  از این پروژه ثبت علمی شده است.



15. سنگ بنایی از شعر

wonders-bettad2008

جردن اتچد، 500 سال قبل از میلاد مسیح ، طرح فوق العاده ای را از خود بر جای گذاشته است که هم اکنون در فهرست هفت اثر 

خارق العاده جهان قرار دارد.این اثر پترا نام دارد و با حکاکی بر روی سنگ های بیابانی ، جنگ ها و درگیری های زمان خود را به تصویر کشیده شده است.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 166
:: ارسال شده در: آرشیو کل , معماری و شهر سازی ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 14:40]
تاریخ
 
   

چقدر دلم ميخواهد نامه بنويسم

تمبر و پاکت هم هست

و يک عالمه حرف

کاش کسي جايي منتظرم بود …  

 

به حرمت نان و نمکي که با هم خورديم 

نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه 

نمک را بگذار براي من 

که مي خواهم اين زخم هميشه تازه بماند!

 

دلتنگی خیابان شلوغیست ، که تو در میانه اش ایستاده باشی ،  

ببینی می آیند و می روند و تو همچنان ، ایستاده باشی ! ...

 

سفر

یعنی تو بروی،

من پشت سرت آب بریزم،...

اما هیچ‌وقت برنگردی!  

+ نوشته شده در ساعت 18:12 توسط مسعود زلالی | 3 نظر

 

خسته ام رئيس خسته ام از اينکه همه ي راه تنهام...  

تنها مانند يه گنجشک توي بارون،خسته ام از اينکه هرگز کسي رو  

نداشتم که بگه کجا ميريم ،از کجا مياييم و يا چرا ميريم بيشتر از 

 مردمي خسته ام که همديگه رو آزار ميدن خسته ام از همه ي درد  

هايي که ميشنوم و حس ميکنم هر روز بيشتر ميشن  درست مانند اينه  

که خرده هاي شيشه تو سرمه همه ي زمانها  ميتونيد بفهميد ؟! 

 ( John Coffey © The Green Mile 1999) 

 


 

گلوله نمی دانست ...  

تفنگ نمی دانست ...  

شکارچی نمی دانست ...  

پرنده داشت برای جوجه هایش غذا می برد ...  

خدا که می دانست... نمی دانست؟  

+ نوشته شده در ساعت 17:59 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

 

پولدار که باشی

برف بهانه ای میشود برای لباس نو خریدن

با دوستان به اسکی رفتن

تفریح کردن و از زندگی لذت بردن

اما خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد

از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر

تا غم پاره بودن کفشهایت و چکه کردن سقف خانه ات

چرا باید پول تعیین کند برف نعمت است یا عذاب؟!


 

مثل گلوله به قصد کشت

آمدی ... زدی ... رفتی ...

 بی آنکه سر بچرخانی ببینی ، شاید هنوز جان داشته باشد شکار !

                                              رضا کاظمی

+ نوشته شده در ساعت 21:30 توسط مسعود زلالی | نظر بدهید

 

حالم خوب است مثل پدربزرگ که گفت حالم خوب است ولي مرد !

 بسته راهِ نفسم ، بغضُ و دِلم شعلهِ وَر است

چون يتيمي که به او، فُحشِ پدر داده کسي...

"مهدي اخوان ثالث"

تنها باشي... روز تعطيل باشد... غروب باشد... باران هم ببارد...

احساس ميكنی بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!

 مهربانم 

دلواپس کدامین قرار بودی

که قرارمان

یادت رفت ...

- برای خواندن ادامه شعر به ادامه مطلب زیر صفحه مراجعه شود 


  

چه دنياي بزرگي!!!

تا چشم كار ميكند جاي تو خاليست...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 13:33 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

 هنــــوز برايـــــــــش مينويــــــــــسم

همـــــــــــانند کودک نـــابينايـــــــــــي

کــــه هر روز غـــــــذا ميريــــــــــــــزد

بــــــــــــراي ماهـــــــي مـــــــــــــرده اش
. . . . .

 


 سلامتي کارگري که صاحب کارش به نا حق زد تو گوشش

رفت که لباسشو عوض کنه بره خونه اما...

 ياد خرج مادر مريضش افتاد...

ياد اجاره خونه...

جهيزيه دخترش...

شهريه دانشگاه پسرش...

برگشت به صاحب کارش

گفت منو ببخشيد ...

 


همفری بوگارت : چشمات اذیتت میکنه ؟

لورن باکال : نه !

بوگارت : ولی پدر منو در آورده !!


سلامتي پسري که ...

با چشم هاي خيس وارد ساندويچــــي بغل

"تالارعروسـيشد و گفت: ...

امشب عروسي " عشقمه " , بنـدري بذار

+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

خسته ام… از تـــــو نوشتن…!

کمی از خود می نویسم

این “منم” که،

دوستت دارم…!

 


ولـــي شــکـستـــه ام ...

ديــده اي شــيشــه هـاي اتــومبــيل را

وقـــتــي ضربـــه اي مـــي خــورنـد و

مـــي شــکنـنـد !؟

ديــده اي شـيشــه خــرد مــي شــود ولــي

از هــم نمــي پاشــد !؟

ايـــن روزهـــا همـــان شــيشــه ام ؛

خــرد و تــکـه تــکــه ،

از هــم نـمـــي پــاشـم

 ولـــي شــکـستـــه ام ...

 

 

 

 

 


هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟


نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !

+ نوشته شده در ساعت 12:42 توسط مسعود زلالی | نظر بدهید

چقد طول ميکشه تا اين فقر تموم شه بابا ؟
 
* چهل روز پسر
م
 
*  يعني بعد چهل روز پولدار ميشيم بابا
؟
 
* نه پسرم نه بهش عادت مي کنيم ...


اينجــا صـداي پـا زيــاد مي شنــوم...!

امــا هيچکــدام تــو نيستــي ...!

دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ايـن فکــر

که شايــد ؛ پابرهنه بيايي ...


هيــــچ چـــــيز مثــل "بدبختـــي "کودکان را ســـاکـت نمـــي‌کنــــد! ويـکتـور هوگـو


تو هم شده اي انقلاب زندگي من

حالا هر آنچه در زندگي من است تاريخ دار شده است

قبل از  "تو"

بعد از  "تو"


درد اینجاست ...

که درد را نمیشود به هیچ کس حالی کرد ...        - محمود دولت آبادی -

+ نوشته شده در ساعت 18:3 توسط مسعود زلالی | 82 نظر

بدون شرح ...

- واقعا هیچ متنی نتونستم برا این عکس بنویسم . اگه شما میتونید کمک کنید .ممنون


شوخ طبعي يک رزمنده ايراني تا لحظه آخر !!! 
مصاحبه گر
:
 
ترکش خمپاره پيشونيش رو چاک داده بود 
روي زمين افتاد و زمزمه ميکرد دوربين

رو برداشتم و رفتم بالاي سرش داشت اخرين نفساشو ميزد ازش پرسيدم اين

لحظات اخر چه حرفي براي مردم داري با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي

براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط ميشه

برادر يه حرف بهتري بگو با همون طنازي گفت..اخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه

افتاده.  از خاطرات يک رزمنده  


جوانمردی ...

آخر مسابقه بوده و دونده اسپانيايي مي بينه که دونده کنيايي خيلي آروم داره

مي دوه. متوجه مي شه که دونده کنيايي فکر مي کنه مسابقه تموم شده. براي

همين به جاي اين که يک برد غيرمنصفانه به دست بياره، مي ره پشت حريفش و

خط پايان رو نشونش مي ده. توي مصاحبه اش هم گفته که وقتي ديدم سرعتش

رو کم کرد مي دونستم که مي تونم ازش جلو بزنم و برنده باشم، اما اين پيروزي

حق من نبود. براي همين رفتم سمتش و خط پايان رو نشونش دادم و اون تونست

اول بشه که البته لايق برنده شدن هم بود. 


من ، تو : ما
یادت هست ؟
تمام شد
حالا : تو ، او : شما
من هم به سلامت . . . 

فراموشم نکن

شايد سالها بعد،در گذرخيابانها از کنار هم بگويي آن غريبه چقدر شبيه

خاطراتم بود …


از سکـــوتــم بتـــرس ...!وقتــي که ساکـــت مي شوم ...لابـد همــه ي

درد دل هايــم رابــرده ام پيش خــــدا ... 

خداي من بزرگتر از دشمني شماست. شايد من ضعيف تر از تو باشم

ولي خداي من قطعا از تو قوي تره !!


فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه!

خشكم زد. گفتم دخترم اين چه دعاييه؟

گفت:آخه بابام موجيه!

گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرادعاكنم شهيد بشه؟

آخه هروقت موج ميگيردش و حال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو

و مادر و برادر رو كتك ميزنه! ، امامشكل ما اين نيست!

گفتم: دخترم پس مشكل چيه؟

گفت: بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده.شروع

ميكنه دست و پاهاي همهمون را ماچ ميكنه و معذرت خواهي ميكنه.

حاجي ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم.

حاجي دعاكنيد پدرم شهيد بشه

+ نوشته شده در ساعت 18:48 توسط مسعود زلالی | 106 نظر

 

تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.

شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد...

و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند

کودکی که بهترین سوژه بود


مايكل شوماخر چندين سال متوالي در مسابقات رالي در دنيا اول شد.

وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقيت من اين است كه

زماني كه ديگران ترمز مي گيرند، من گاز مي دهم . 

 روزهاي برفي طولاني ترند ، براي کودکي که از سوراخ کفشش به

زمستان مي نگرد !


شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو، وزن سیری ام را بکشم. 

بــــــهانه گـــــــير ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را مـيگويـــــــــم … !

آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برايش بـــــــــياورم   

 بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تـــــو"

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

"تـــــــو"

نـــمــی شـــود. . . . !

+ نوشته شده در ساعت 20:46 توسط مسعود زلالی | 92 نظر

 

پدر : خوب هر چي ملا يادت داده رو ول کن فقط يک گناه وجود داره اونم

دزديه و السلام .هر گناه ديگه اي هم نوعي دزديه . اگر مردي رو بکشي

يک زندگي رو مي دزدي حق زنش رو از داشتن شوهر مي دزدي .وقتي

دروغ مي گويي حق کسي رو از دانستن حقيقت مي دزدي وقتي تقلب

مي کني حق رو از انصاف مي دزدي. مي فهمي؟

                                              همايون ارشادي  - فيلم بادبادک باز


روزی میرسد که در خیال خود

جای خالی ام را حس کنی

در دلت با بغض بگویی :

" کاش اينجآ بود "

اما مَـن دیگر

  .

  .

  .

  به خوابت هم نمی آیم

 

 

 

  


  

کمي عوض شدم؛

ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛

به کسي تکيه نميکنم

از کسي انتظار محبت ندارم؛

خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...

چقدر بزرگ شدم يک شبه !!!


تلخ ترين خريد دنيا،خريد عصا براي پدرم بود ...

 


چه سنگدل است سيري که گرسنه اي را نصيحت مي کند  تا درد

 

گرسنگي را تحمل نمايد.   -  جبران خلیل جبران 

 


دائم شکر گذار باشیم  که :

شاید بدترین شرایط زندگی ما ، برای دیگرا آرزو باشد . 



چه دردناک است اگر مشق کند  بابا نان داد 

 



 دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . .


دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا !

یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!  
 
 

نظرات خواننده :
یه بچه شهید : سلام مسعود جان واقعا روایت کردی اون چیزی رو که یه عمره همه خفه شدن و نمیتونن بگن میترسن!!!!کسی به اسم فافا تو نظرات اولی چه میدونه چه کشیدیم پولتون وپولشون ارزونیتون وارزونیشون شخصی مثل فافا بگیرید و بخورید مارو غصه سیر و بی اشتها کرده میل نداریم!!!وقتی 3 سالته تازه بابارو درست تلفظ میکنی میره دیگه نمیاد اونوقت استین به دهن میمونی مطمن باشید اگه تلاش نکنیم عمرا بیایم بالا چه برسه دانشگاه که حتما درس خوندیم و رسیدیم....هیچی ازتون نمیخوایم فقط زخم زبون نزنین همین!!!
 
فافا : دلیل نمیشه که سهمیه بدن بهشون.همین که از نظر مالی تامین میشن کافیشونه. جامعه رو بی سواد بار اوردن!!!!!!!!!!!!!!

آمنه : تو که اینقدر ادعات میشه چقدربه فکربدبخت هاهستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بنده خدا : آمنه خانم! آدم های مثل شما را هم باید تحمل کرد
 
+ نوشته شده در ساعت 13:28 توسط مسعود زلالی | 134 نظر

نه چتری داشت

نه روزنامه ای

نه چمدانی...
 
عاشقش شدم...!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

از كجا میدانستم كه مسافر
 
است...
 
 
 
 
 
 
 
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
 
براي مصاحبه مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم
 
ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
 
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
 
چرچيل را از راديو گوش دهم” .
 
چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک 
اسکناس ده
 
پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: “گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد،
 
تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم!”



فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛

روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :

 - غمگيني؟

 - نه .

 - مطمئني ؟

 - نه .

 - چرا گريه مي کني ؟

 - دوستام منو دوست ندارن .

 - چرا ؟

 - چون قشنگ نيستم .

 - قبلا اينو به تو گفتن ؟

 - نه .

 - ولي تو قشنگ ترين

 دختري هستي که من تا

 حالا ديدم .

 - راست مي گي ؟

 - از ته قلبم آره

 دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

 چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛

عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

 

شــک نـدارم هـمـین روزها ...

هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ...

هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی ...
 
+ نوشته شده در ساعت 16:56 توسط مسعود زلالی | 54 نظر

دندانم شكست . . .

براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .

دردكشيدم . . .

نه براي دندانم . . .

براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !
 
 
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و
 
از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین
 
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر
 
را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت...
 
 
 

این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما غوغایی
 
ست درونم .... نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای در پیش رو را و اینکه
 
چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد در زنده نگه داشتن تمامشان!
 
نمی دانم .

آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که

میخواند و نگاهی رو به آسمان

نگاه میکنم این روزها ...این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط مسعود زلالی | 35 نظر

از جداییمان به هرکس حرف زدم حق را به من دادند

اما چه فایده اینها نمیدانند من حق را نمی خواهم

 حق که برای من " تو " نمیشود

با تمام کنار او بودَنـهآیت " کنــآر " می آیم...

فقط محض رضای " خـُـدا "

دست از سر خوابهایم بردآر ...

نمی دانــــــــســــت کــه به قــــــربانــــگاه میـــــــــبرنــــــدش

گوســـفندی کــــــــه شــــادمـــان در پــــــی کودکان می دود

تـــــــا عــــــقـــــــب نــــمــانـــد . . !
 


همیشه به یادت هستم ،اماشاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان

که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد.

 


بابا نان ندارد

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.

معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.

کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:

اقااجازه!چرادروغ می گویید؟

…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟

همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.

پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.

سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.

معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:

بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!

+ نوشته شده در ساعت 18:24 توسط مسعود زلالی | 33 نظر

 

کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود

و گوينده از مضرات پرخوري مي گفت .


 

داستان کوتاه بسیار زیبا  - خواندنش خالی از لطف نیست . برگرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

شبیه تو بود ...»


از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...

بر گرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

 


پیوست : مهدی خالقی- سلام عرض می کنم به مدیر وبلاگ
این متن (کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود و گوينده از مضرات پرخوری

مي گفت)گفته منه.اگه اسم من ذکر بشه ممنون میشم.این نوشترو تو پاییز 89 نوشتم.ممنون میشم.

+ نوشته شده در ساعت 16:59 توسط مسعود زلالی | 124 نظر

 

شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد



دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم

درباره کلبه متروک وسط باغ

درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده

درباره چوپانی که بره اش را وسط کوهها گم کرده

درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای رفتن به امامزاده بالای تپه

درباره کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد

و درباره خودم که چقدر بی فکرم



من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،

اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:24 توسط مسعود زلالی | 45 نظر

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...

ديروز زيادي شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بيدار شود ...!

زنده یاد حسين پناهي

دلتنگم،

مثل مادر بي سوادي

که دلش هواي بچه اش را کرده

ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.


  

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد...


هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌ آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند

تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج

می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های

کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "

+ نوشته شده در ساعت 10:53 توسط مسعود زلالی | 44 نظر

این پست رو تقدیم میکنم به همه عزیزان آذری زبان ( زلزله آذربایجان )

زمین نلرز، خانه های ما سست است.

زمین نلرز، خانه های ما کاه گلیست.

زمین نلرز، کودک من در کنج دیوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابیده است.

زمین نلرز، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم.

زمین نلرز، هنوز به بی بی نگفته ام که چقدر دوستش دارم.

زمین نلرز، دستهایم هنوز میل به کار دارند.



از كنارش گذشتـــم... گفتم: در اين خرابه به دنبال چيستي!؟

مات نگاهم کرد و گفت: اين خرابه خانه ي من است! از شـــرم فرو ریختـــم...

ناگاه گفت: تو جيرانم را نديدي!؟ دخترم را ... دلبندم كنار خودم بود، تشنه بود،

آب ميخواست...

گفتمش خودت بردار... كاش نگفته بودم ، كاش نگفته بودم ، كنار خودم بود.

+ نوشته شده در ساعت 22:28 توسط مسعود زلالی | 38 نظر

همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند

آقای ۳۰۰۰ میلیارد  ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...

+ نوشته شده در ساعت 13:29 توسط مسعود زلالی | 42 نظر

 دستهارا باز در شبـــهای ســـرد      هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها     می رسد ته مانده ی بشقابــــها

+ نوشته شده در ساعت 13:3 توسط مسعود زلالی | 24 نظر

 

 نازنین!  

ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تو

دردناک است؟ در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند؟

+ نوشته شده در ساعت 22:10 توسط مسعود زلالی | 50 نظر

دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا "دعا " می کند....

 
  کودکی با پای برهنه بر روی برفها   
 
 ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
 
 نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
 
 را دید، او را به داخل فروشگاه برد و 
 
 برایش لباس و کفش خرید و گفت:
 
 مواظب خودت باش کودک پرسید:
 
 ببخشید خانم شما خدا هستید؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
 
 یکی از بنده های خدا هستم.

 کودک گفت:
 
می دانستم با او نسبتی داری!!!
 

 
 
 داستان کوتاه و بسیار جالب  ( بدترین سیلی که خوردم! )

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که
 
نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و
 
میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 18:30 توسط مسعود زلالی | 102 نظر

           

 می گویند : شاد بنویس ...

 نوشته هایت درد دارند!

 و من یاد ِ مردی می افتم ،

 که با کمانچه اش ،

 گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ...!!

  

 


 بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از

 شوهرت کتک میخوری؟

 گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع
 می‌کنه
 
 خودش رو می‌زنه،

 اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه
 
 دست خودش نیست ... !

 

+ نوشته شده در ساعت 16:34 توسط مسعود زلالی | 32 نظر

فرزند عزیزم :


آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
 
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
 
بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن

 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
 
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا
سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم

+ نوشته شده در ساعت 17:46 توسط مسعود زلالی | 85 نظر

قند خون مادر بالاست

دلش اما هميشه  شور  مي زند براي ما

اشک‌هاي مادر , ...
مرواريد شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد

دستانش را نوازش مي کنم

داستاني دارد دستانش
 



میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !


دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و

لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...


لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...

نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر

و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم !

به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...

با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت !

تو به سوی خوشبختی ، من به سوی دنیایی دیگر !

میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !


سردتر از همیشه ، روزهایی بی عاطفه تر از گذشته!

کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد..

و بار دیگر خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....

به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!

تو نظرات وب که نگاه میکردم این متن رو دیدم که ۵ سال پیش در نظرات نوشته شده

این متن رو نوشتم یادی از روزهای گذشته کنم روزهایی که خیلی زود گذشت...

+ نوشته شده در ساعت 19:43 توسط مسعود زلالی | 49 نظر

توجه : دوستان عزیزی که با ایمیل (shaliz_m@yahoo.com ) با من

در ارتباط بودند.ایمیل فوق هک شده .لطفا ایمیل فوق را ایگنور کنید.  با تشکر   

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...
بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 
 
+ نوشته شده در ساعت 20:34 توسط مسعود زلالی | 59 نظر

مرا ببخش که ســــاده بودنم دلت را زد...

مرا ببخش اگر عشــــق ورزیدنم چشمانت را بست...!!!

می روم تا آنان که توانا ترند... تو را به اوج
 
بودنــــت برسانند ...

.............................................................

مرگهای عجیب !!        

 
آلن پينکرتون موسس آژانس کارآگاهي آمريکا( 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و
 
 زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.

آيزادورا دانکن رقاص آمريکايي ( 1878، 1927) هنگامي که در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ

 عقب اتومبيل گير کرد و گردنش شکست و خفه شد.

الکساندرپادشاه يونان(۱۸93 192۱) يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

تامس آت وي نمايشنامه نويس انگليسي (1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي

سرانجام يک مقدار گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد

جان وينسون ماجرا جوي بريتانيا( 1557، 1629) وي در 72 سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي

وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.

جيمز داگلاس ارل مورتون (1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به

اسکاتلنديها معرفي کرده بود، سر بريده شد.

رودولفوني يروژنرال مکزيکي ( 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي که

به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

زئوکسيس نقاش يونان ( قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر خنديد که

 يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!

فرانسيس بيکن (1561،1626) براثر گرفتاري در يک سرماي ناگهاني درگذشت.

کلاديوس اول امپراتور روم( 54 ب م. 10 ق.م) با يک پر آغشته به سم خفه شد.

لنگي کاليرکلکسيونر آمريکايي ( 1886،1947) در خانه خود و در تله اي مهلک درگذشت. تله را براي

 دستگيري دزدان کار گذاشته بود.

هنري اول پادشاه انگليسي(1068،1135) در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد.

يوسف اشماعيلو کشتي گير ترک بر اثر سنگيني طلاهايي که به کمرش بسته بود در دريا غرق شد.

چون نتوانست به راحتي شنا کند.

+ نوشته شده در ساعت 11:32 توسط مسعود زلالی | 24 نظر

اشکهایم که سرازیر میشوند......

دیری نمی پایدکه قندیل می بندد...

عجیب سرد است هوای نبودنت


+ نوشته شده در ساعت 12:20 توسط مسعود زلالی | 26 نظر

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

                                    

پیوست(نظر دوست عزیزی درباره این نوشته - ممنون دوست عزیز) : سلام
این متنی که به اسم کوروش کبیر گذاشتید شعری هست از شاعری به نام کنت کیت که به دیوار اتاق مادر ترزا هم آویخته بوده . گفتم شاید بخواهید اصلاحش کنید .

+ نوشته شده در ساعت 23:27 توسط مسعود زلالی | 65 نظر

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط مسعود زلالی | 102 نظر

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

  

چقدر دلم ميخواهد نامه بنويسم

تمبر و پاکت هم هست

و يک عالمه حرف

کاش کسي جايي منتظرم بود …  

 

به حرمت نان و نمکي که با هم خورديم 

نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه 

نمک را بگذار براي من 

که مي خواهم اين زخم هميشه تازه بماند!

 

دلتنگی خیابان شلوغیست ، که تو در میانه اش ایستاده باشی ،  

ببینی می آیند و می روند و تو همچنان ، ایستاده باشی ! ...

 

سفر

یعنی تو بروی،

من پشت سرت آب بریزم،...

اما هیچ‌وقت برنگردی!  

+ نوشته شده در ساعت 18:12 توسط مسعود زلالی | 3 نظر

 

خسته ام رئيس خسته ام از اينکه همه ي راه تنهام...  

تنها مانند يه گنجشک توي بارون،خسته ام از اينکه هرگز کسي رو  

نداشتم که بگه کجا ميريم ،از کجا مياييم و يا چرا ميريم بيشتر از 

 مردمي خسته ام که همديگه رو آزار ميدن خسته ام از همه ي درد  

هايي که ميشنوم و حس ميکنم هر روز بيشتر ميشن  درست مانند اينه  

که خرده هاي شيشه تو سرمه همه ي زمانها  ميتونيد بفهميد ؟! 

 ( John Coffey © The Green Mile 1999) 

 


 

گلوله نمی دانست ...  

تفنگ نمی دانست ...  

شکارچی نمی دانست ...  

پرنده داشت برای جوجه هایش غذا می برد ...  

خدا که می دانست... نمی دانست؟  

+ نوشته شده در ساعت 17:59 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

 

پولدار که باشی

برف بهانه ای میشود برای لباس نو خریدن

با دوستان به اسکی رفتن

تفریح کردن و از زندگی لذت بردن

اما خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد

از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر

تا غم پاره بودن کفشهایت و چکه کردن سقف خانه ات

چرا باید پول تعیین کند برف نعمت است یا عذاب؟!


 

مثل گلوله به قصد کشت

آمدی ... زدی ... رفتی ...

 بی آنکه سر بچرخانی ببینی ، شاید هنوز جان داشته باشد شکار !

                                              رضا کاظمی

+ نوشته شده در ساعت 21:30 توسط مسعود زلالی | نظر بدهید

 

حالم خوب است مثل پدربزرگ که گفت حالم خوب است ولي مرد !

 بسته راهِ نفسم ، بغضُ و دِلم شعلهِ وَر است

چون يتيمي که به او، فُحشِ پدر داده کسي...

"مهدي اخوان ثالث"

تنها باشي... روز تعطيل باشد... غروب باشد... باران هم ببارد...

احساس ميكنی بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!

 مهربانم 

دلواپس کدامین قرار بودی

که قرارمان

یادت رفت ...

- برای خواندن ادامه شعر به ادامه مطلب زیر صفحه مراجعه شود 


  

چه دنياي بزرگي!!!

تا چشم كار ميكند جاي تو خاليست...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 13:33 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

 هنــــوز برايـــــــــش مينويــــــــــسم

همـــــــــــانند کودک نـــابينايـــــــــــي

کــــه هر روز غـــــــذا ميريــــــــــــــزد

بــــــــــــراي ماهـــــــي مـــــــــــــرده اش
. . . . .

 


 سلامتي کارگري که صاحب کارش به نا حق زد تو گوشش

رفت که لباسشو عوض کنه بره خونه اما...

 ياد خرج مادر مريضش افتاد...

ياد اجاره خونه...

جهيزيه دخترش...

شهريه دانشگاه پسرش...

برگشت به صاحب کارش

گفت منو ببخشيد ...

 


همفری بوگارت : چشمات اذیتت میکنه ؟

لورن باکال : نه !

بوگارت : ولی پدر منو در آورده !!


سلامتي پسري که ...

با چشم هاي خيس وارد ساندويچــــي بغل

"تالارعروسـيشد و گفت: ...

امشب عروسي " عشقمه " , بنـدري بذار

+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

خسته ام… از تـــــو نوشتن…!

کمی از خود می نویسم

این “منم” که،

دوستت دارم…!

 


ولـــي شــکـستـــه ام ...

ديــده اي شــيشــه هـاي اتــومبــيل را

وقـــتــي ضربـــه اي مـــي خــورنـد و

مـــي شــکنـنـد !؟

ديــده اي شـيشــه خــرد مــي شــود ولــي

از هــم نمــي پاشــد !؟

ايـــن روزهـــا همـــان شــيشــه ام ؛

خــرد و تــکـه تــکــه ،

از هــم نـمـــي پــاشـم

 ولـــي شــکـستـــه ام ...

 

 

 

 

 


هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟


نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !

+ نوشته شده در ساعت 12:42 توسط مسعود زلالی | نظر بدهید

چقد طول ميکشه تا اين فقر تموم شه بابا ؟
 
* چهل روز پسر
م
 
*  يعني بعد چهل روز پولدار ميشيم بابا
؟
 
* نه پسرم نه بهش عادت مي کنيم ...


اينجــا صـداي پـا زيــاد مي شنــوم...!

امــا هيچکــدام تــو نيستــي ...!

دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ايـن فکــر

که شايــد ؛ پابرهنه بيايي ...


هيــــچ چـــــيز مثــل "بدبختـــي "کودکان را ســـاکـت نمـــي‌کنــــد! ويـکتـور هوگـو


تو هم شده اي انقلاب زندگي من

حالا هر آنچه در زندگي من است تاريخ دار شده است

قبل از  "تو"

بعد از  "تو"


درد اینجاست ...

که درد را نمیشود به هیچ کس حالی کرد ...        - محمود دولت آبادی -

+ نوشته شده در ساعت 18:3 توسط مسعود زلالی | 82 نظر

بدون شرح ...

- واقعا هیچ متنی نتونستم برا این عکس بنویسم . اگه شما میتونید کمک کنید .ممنون


شوخ طبعي يک رزمنده ايراني تا لحظه آخر !!! 
مصاحبه گر
:
 
ترکش خمپاره پيشونيش رو چاک داده بود 
روي زمين افتاد و زمزمه ميکرد دوربين

رو برداشتم و رفتم بالاي سرش داشت اخرين نفساشو ميزد ازش پرسيدم اين

لحظات اخر چه حرفي براي مردم داري با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي

براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط ميشه

برادر يه حرف بهتري بگو با همون طنازي گفت..اخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه

افتاده.  از خاطرات يک رزمنده  


جوانمردی ...

آخر مسابقه بوده و دونده اسپانيايي مي بينه که دونده کنيايي خيلي آروم داره

مي دوه. متوجه مي شه که دونده کنيايي فکر مي کنه مسابقه تموم شده. براي

همين به جاي اين که يک برد غيرمنصفانه به دست بياره، مي ره پشت حريفش و

خط پايان رو نشونش مي ده. توي مصاحبه اش هم گفته که وقتي ديدم سرعتش

رو کم کرد مي دونستم که مي تونم ازش جلو بزنم و برنده باشم، اما اين پيروزي

حق من نبود. براي همين رفتم سمتش و خط پايان رو نشونش دادم و اون تونست

اول بشه که البته لايق برنده شدن هم بود. 


من ، تو : ما
یادت هست ؟
تمام شد
حالا : تو ، او : شما
من هم به سلامت . . . 

فراموشم نکن

شايد سالها بعد،در گذرخيابانها از کنار هم بگويي آن غريبه چقدر شبيه

خاطراتم بود …


از سکـــوتــم بتـــرس ...!وقتــي که ساکـــت مي شوم ...لابـد همــه ي

درد دل هايــم رابــرده ام پيش خــــدا ... 

خداي من بزرگتر از دشمني شماست. شايد من ضعيف تر از تو باشم

ولي خداي من قطعا از تو قوي تره !!


فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه!

خشكم زد. گفتم دخترم اين چه دعاييه؟

گفت:آخه بابام موجيه!

گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرادعاكنم شهيد بشه؟

آخه هروقت موج ميگيردش و حال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو

و مادر و برادر رو كتك ميزنه! ، امامشكل ما اين نيست!

گفتم: دخترم پس مشكل چيه؟

گفت: بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده.شروع

ميكنه دست و پاهاي همهمون را ماچ ميكنه و معذرت خواهي ميكنه.

حاجي ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم.

حاجي دعاكنيد پدرم شهيد بشه

+ نوشته شده در ساعت 18:48 توسط مسعود زلالی | 106 نظر

 

تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.

شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد...

و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند

کودکی که بهترین سوژه بود


مايكل شوماخر چندين سال متوالي در مسابقات رالي در دنيا اول شد.

وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقيت من اين است كه

زماني كه ديگران ترمز مي گيرند، من گاز مي دهم . 

 روزهاي برفي طولاني ترند ، براي کودکي که از سوراخ کفشش به

زمستان مي نگرد !


شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو، وزن سیری ام را بکشم. 

بــــــهانه گـــــــير ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را مـيگويـــــــــم … !

آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برايش بـــــــــياورم   

 بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تـــــو"

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

"تـــــــو"

نـــمــی شـــود. . . . !

+ نوشته شده در ساعت 20:46 توسط مسعود زلالی | 92 نظر

 

پدر : خوب هر چي ملا يادت داده رو ول کن فقط يک گناه وجود داره اونم

دزديه و السلام .هر گناه ديگه اي هم نوعي دزديه . اگر مردي رو بکشي

يک زندگي رو مي دزدي حق زنش رو از داشتن شوهر مي دزدي .وقتي

دروغ مي گويي حق کسي رو از دانستن حقيقت مي دزدي وقتي تقلب

مي کني حق رو از انصاف مي دزدي. مي فهمي؟

                                              همايون ارشادي  - فيلم بادبادک باز


روزی میرسد که در خیال خود

جای خالی ام را حس کنی

در دلت با بغض بگویی :

" کاش اينجآ بود "

اما مَـن دیگر

  .

  .

  .

  به خوابت هم نمی آیم

 

 

 

  


  

کمي عوض شدم؛

ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛

به کسي تکيه نميکنم

از کسي انتظار محبت ندارم؛

خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...

چقدر بزرگ شدم يک شبه !!!


تلخ ترين خريد دنيا،خريد عصا براي پدرم بود ...

 


چه سنگدل است سيري که گرسنه اي را نصيحت مي کند  تا درد

 

گرسنگي را تحمل نمايد.   -  جبران خلیل جبران 

 


دائم شکر گذار باشیم  که :

شاید بدترین شرایط زندگی ما ، برای دیگرا آرزو باشد . 



چه دردناک است اگر مشق کند  بابا نان داد 

 



 دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . .


دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا !

یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!  
 
 

نظرات خواننده :
یه بچه شهید : سلام مسعود جان واقعا روایت کردی اون چیزی رو که یه عمره همه خفه شدن و نمیتونن بگن میترسن!!!!کسی به اسم فافا تو نظرات اولی چه میدونه چه کشیدیم پولتون وپولشون ارزونیتون وارزونیشون شخصی مثل فافا بگیرید و بخورید مارو غصه سیر و بی اشتها کرده میل نداریم!!!وقتی 3 سالته تازه بابارو درست تلفظ میکنی میره دیگه نمیاد اونوقت استین به دهن میمونی مطمن باشید اگه تلاش نکنیم عمرا بیایم بالا چه برسه دانشگاه که حتما درس خوندیم و رسیدیم....هیچی ازتون نمیخوایم فقط زخم زبون نزنین همین!!!
 
فافا : دلیل نمیشه که سهمیه بدن بهشون.همین که از نظر مالی تامین میشن کافیشونه. جامعه رو بی سواد بار اوردن!!!!!!!!!!!!!!

آمنه : تو که اینقدر ادعات میشه چقدربه فکربدبخت هاهستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بنده خدا : آمنه خانم! آدم های مثل شما را هم باید تحمل کرد
 
+ نوشته شده در ساعت 13:28 توسط مسعود زلالی | 134 نظر

نه چتری داشت

نه روزنامه ای

نه چمدانی...
 
عاشقش شدم...!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

از كجا میدانستم كه مسافر
 
است...
 
 
 
 
 
 
 
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
 
براي مصاحبه مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم
 
ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
 
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
 
چرچيل را از راديو گوش دهم” .
 
چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک 
اسکناس ده
 
پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: “گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد،
 
تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم!”



فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛

روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :

 - غمگيني؟

 - نه .

 - مطمئني ؟

 - نه .

 - چرا گريه مي کني ؟

 - دوستام منو دوست ندارن .

 - چرا ؟

 - چون قشنگ نيستم .

 - قبلا اينو به تو گفتن ؟

 - نه .

 - ولي تو قشنگ ترين

 دختري هستي که من تا

 حالا ديدم .

 - راست مي گي ؟

 - از ته قلبم آره

 دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

 چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛

عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

 

شــک نـدارم هـمـین روزها ...

هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ...

هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی ...
 
+ نوشته شده در ساعت 16:56 توسط مسعود زلالی | 54 نظر

دندانم شكست . . .

براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .

دردكشيدم . . .

نه براي دندانم . . .

براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !
 
 
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و
 
از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین
 
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر
 
را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت...
 
 
 

این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما غوغایی
 
ست درونم .... نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای در پیش رو را و اینکه
 
چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد در زنده نگه داشتن تمامشان!
 
نمی دانم .

آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که

میخواند و نگاهی رو به آسمان

نگاه میکنم این روزها ...این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط مسعود زلالی | 35 نظر

از جداییمان به هرکس حرف زدم حق را به من دادند

اما چه فایده اینها نمیدانند من حق را نمی خواهم

 حق که برای من " تو " نمیشود

با تمام کنار او بودَنـهآیت " کنــآر " می آیم...

فقط محض رضای " خـُـدا "

دست از سر خوابهایم بردآر ...

نمی دانــــــــســــت کــه به قــــــربانــــگاه میـــــــــبرنــــــدش

گوســـفندی کــــــــه شــــادمـــان در پــــــی کودکان می دود

تـــــــا عــــــقـــــــب نــــمــانـــد . . !
 


همیشه به یادت هستم ،اماشاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان

که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد.

 


بابا نان ندارد

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.

معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.

کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:

اقااجازه!چرادروغ می گویید؟

…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟

همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.

پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.

سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.

معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:

بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!

+ نوشته شده در ساعت 18:24 توسط مسعود زلالی | 33 نظر

 

کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود

و گوينده از مضرات پرخوري مي گفت .


 

داستان کوتاه بسیار زیبا  - خواندنش خالی از لطف نیست . برگرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

شبیه تو بود ...»


از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...

بر گرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

 


پیوست : مهدی خالقی- سلام عرض می کنم به مدیر وبلاگ
این متن (کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود و گوينده از مضرات پرخوری

مي گفت)گفته منه.اگه اسم من ذکر بشه ممنون میشم.این نوشترو تو پاییز 89 نوشتم.ممنون میشم.

+ نوشته شده در ساعت 16:59 توسط مسعود زلالی | 124 نظر

 

شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد



دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم

درباره کلبه متروک وسط باغ

درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده

درباره چوپانی که بره اش را وسط کوهها گم کرده

درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای رفتن به امامزاده بالای تپه

درباره کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد

و درباره خودم که چقدر بی فکرم



من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،

اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:24 توسط مسعود زلالی | 45 نظر

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...

ديروز زيادي شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بيدار شود ...!

زنده یاد حسين پناهي

دلتنگم،

مثل مادر بي سوادي

که دلش هواي بچه اش را کرده

ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.


  

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد...


هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌ آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند

تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج

می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های

کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "

+ نوشته شده در ساعت 10:53 توسط مسعود زلالی | 44 نظر

این پست رو تقدیم میکنم به همه عزیزان آذری زبان ( زلزله آذربایجان )

زمین نلرز، خانه های ما سست است.

زمین نلرز، خانه های ما کاه گلیست.

زمین نلرز، کودک من در کنج دیوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابیده است.

زمین نلرز، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم.

زمین نلرز، هنوز به بی بی نگفته ام که چقدر دوستش دارم.

زمین نلرز، دستهایم هنوز میل به کار دارند.



از كنارش گذشتـــم... گفتم: در اين خرابه به دنبال چيستي!؟

مات نگاهم کرد و گفت: اين خرابه خانه ي من است! از شـــرم فرو ریختـــم...

ناگاه گفت: تو جيرانم را نديدي!؟ دخترم را ... دلبندم كنار خودم بود، تشنه بود،

آب ميخواست...

گفتمش خودت بردار... كاش نگفته بودم ، كاش نگفته بودم ، كنار خودم بود.

+ نوشته شده در ساعت 22:28 توسط مسعود زلالی | 38 نظر

همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند

آقای ۳۰۰۰ میلیارد  ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...

+ نوشته شده در ساعت 13:29 توسط مسعود زلالی | 42 نظر

 دستهارا باز در شبـــهای ســـرد      هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها     می رسد ته مانده ی بشقابــــها

+ نوشته شده در ساعت 13:3 توسط مسعود زلالی | 24 نظر

 

 نازنین!  

ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تو

دردناک است؟ در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند؟

+ نوشته شده در ساعت 22:10 توسط مسعود زلالی | 50 نظر

دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا "دعا " می کند....

 
  کودکی با پای برهنه بر روی برفها   
 
 ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
 
 نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
 
 را دید، او را به داخل فروشگاه برد و 
 
 برایش لباس و کفش خرید و گفت:
 
 مواظب خودت باش کودک پرسید:
 
 ببخشید خانم شما خدا هستید؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
 
 یکی از بنده های خدا هستم.

 کودک گفت:
 
می دانستم با او نسبتی داری!!!
 

 
 
 داستان کوتاه و بسیار جالب  ( بدترین سیلی که خوردم! )

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که
 
نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و
 
میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 18:30 توسط مسعود زلالی | 102 نظر

           

 می گویند : شاد بنویس ...

 نوشته هایت درد دارند!

 و من یاد ِ مردی می افتم ،

 که با کمانچه اش ،

 گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ...!!

  

 


 بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از

 شوهرت کتک میخوری؟

 گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع
 می‌کنه
 
 خودش رو می‌زنه،

 اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه
 
 دست خودش نیست ... !

 

+ نوشته شده در ساعت 16:34 توسط مسعود زلالی | 32 نظر

فرزند عزیزم :


آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
 
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
 
بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن

 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
 
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا
سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم

+ نوشته شده در ساعت 17:46 توسط مسعود زلالی | 85 نظر

قند خون مادر بالاست

دلش اما هميشه  شور  مي زند براي ما

اشک‌هاي مادر , ...
مرواريد شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد

دستانش را نوازش مي کنم

داستاني دارد دستانش
 



میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !


دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و

لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...


لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...

نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر

و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم !

به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...

با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت !

تو به سوی خوشبختی ، من به سوی دنیایی دیگر !

میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !


سردتر از همیشه ، روزهایی بی عاطفه تر از گذشته!

کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد..

و بار دیگر خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....

به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!

تو نظرات وب که نگاه میکردم این متن رو دیدم که ۵ سال پیش در نظرات نوشته شده

این متن رو نوشتم یادی از روزهای گذشته کنم روزهایی که خیلی زود گذشت...

+ نوشته شده در ساعت 19:43 توسط مسعود زلالی | 49 نظر

توجه : دوستان عزیزی که با ایمیل (shaliz_m@yahoo.com ) با من

در ارتباط بودند.ایمیل فوق هک شده .لطفا ایمیل فوق را ایگنور کنید.  با تشکر   

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...
بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 
 
+ نوشته شده در ساعت 20:34 توسط مسعود زلالی | 59 نظر

مرا ببخش که ســــاده بودنم دلت را زد...

مرا ببخش اگر عشــــق ورزیدنم چشمانت را بست...!!!

می روم تا آنان که توانا ترند... تو را به اوج
 
بودنــــت برسانند ...

.............................................................

مرگهای عجیب !!        

 
آلن پينکرتون موسس آژانس کارآگاهي آمريکا( 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و
 
 زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.

آيزادورا دانکن رقاص آمريکايي ( 1878، 1927) هنگامي که در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ

 عقب اتومبيل گير کرد و گردنش شکست و خفه شد.

الکساندرپادشاه يونان(۱۸93 192۱) يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

تامس آت وي نمايشنامه نويس انگليسي (1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي

سرانجام يک مقدار گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد

جان وينسون ماجرا جوي بريتانيا( 1557، 1629) وي در 72 سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي

وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.

جيمز داگلاس ارل مورتون (1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به

اسکاتلنديها معرفي کرده بود، سر بريده شد.

رودولفوني يروژنرال مکزيکي ( 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي که

به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

زئوکسيس نقاش يونان ( قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر خنديد که

 يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!

فرانسيس بيکن (1561،1626) براثر گرفتاري در يک سرماي ناگهاني درگذشت.

کلاديوس اول امپراتور روم( 54 ب م. 10 ق.م) با يک پر آغشته به سم خفه شد.

لنگي کاليرکلکسيونر آمريکايي ( 1886،1947) در خانه خود و در تله اي مهلک درگذشت. تله را براي

 دستگيري دزدان کار گذاشته بود.

هنري اول پادشاه انگليسي(1068،1135) در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد.

يوسف اشماعيلو کشتي گير ترک بر اثر سنگيني طلاهايي که به کمرش بسته بود در دريا غرق شد.

چون نتوانست به راحتي شنا کند.

+ نوشته شده در ساعت 11:32 توسط مسعود زلالی | 24 نظر

اشکهایم که سرازیر میشوند......

دیری نمی پایدکه قندیل می بندد...

عجیب سرد است هوای نبودنت


+ نوشته شده در ساعت 12:20 توسط مسعود زلالی | 26 نظر

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

                                    

پیوست(نظر دوست عزیزی درباره این نوشته - ممنون دوست عزیز) : سلام
این متنی که به اسم کوروش کبیر گذاشتید شعری هست از شاعری به نام کنت کیت که به دیوار اتاق مادر ترزا هم آویخته بوده . گفتم شاید بخواهید اصلاحش کنید .

+ نوشته شده در ساعت 23:27 توسط مسعود زلالی | 65 نظر

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط مسعود زلالی | 102 نظر

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 241
:: ارسال شده در: آرشیو کل , جالب انگیز ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 13:45]
تاریخ
   

چقدر دلم ميخواهد نامه بنويسم

تمبر و پاکت هم هست

و يک عالمه حرف

کاش کسي جايي منتظرم بود …  

 

به حرمت نان و نمکي که با هم خورديم 

نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه 

نمک را بگذار براي من 

که مي خواهم اين زخم هميشه تازه بماند!

 

دلتنگی خیابان شلوغیست ، که تو در میانه اش ایستاده باشی ،  

ببینی می آیند و می روند و تو همچنان ، ایستاده باشی ! ...

 

سفر

یعنی تو بروی،

من پشت سرت آب بریزم،...

اما هیچ‌وقت برنگردی!  

+ نوشته شده در ساعت 18:12 توسط مسعود زلالی | 3 نظر

 

خسته ام رئيس خسته ام از اينکه همه ي راه تنهام...  

تنها مانند يه گنجشک توي بارون،خسته ام از اينکه هرگز کسي رو  

نداشتم که بگه کجا ميريم ،از کجا مياييم و يا چرا ميريم بيشتر از 

 مردمي خسته ام که همديگه رو آزار ميدن خسته ام از همه ي درد  

هايي که ميشنوم و حس ميکنم هر روز بيشتر ميشن  درست مانند اينه  

که خرده هاي شيشه تو سرمه همه ي زمانها  ميتونيد بفهميد ؟! 

 ( John Coffey © The Green Mile 1999) 

 


 

گلوله نمی دانست ...  

تفنگ نمی دانست ...  

شکارچی نمی دانست ...  

پرنده داشت برای جوجه هایش غذا می برد ...  

خدا که می دانست... نمی دانست؟  

+ نوشته شده در ساعت 17:59 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

 

پولدار که باشی

برف بهانه ای میشود برای لباس نو خریدن

با دوستان به اسکی رفتن

تفریح کردن و از زندگی لذت بردن

اما خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد

از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر

تا غم پاره بودن کفشهایت و چکه کردن سقف خانه ات

چرا باید پول تعیین کند برف نعمت است یا عذاب؟!


 

مثل گلوله به قصد کشت

آمدی ... زدی ... رفتی ...

 بی آنکه سر بچرخانی ببینی ، شاید هنوز جان داشته باشد شکار !

                                              رضا کاظمی

+ نوشته شده در ساعت 21:30 توسط مسعود زلالی | نظر بدهید

 

حالم خوب است مثل پدربزرگ که گفت حالم خوب است ولي مرد !

 بسته راهِ نفسم ، بغضُ و دِلم شعلهِ وَر است

چون يتيمي که به او، فُحشِ پدر داده کسي...

"مهدي اخوان ثالث"

تنها باشي... روز تعطيل باشد... غروب باشد... باران هم ببارد...

احساس ميكنی بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!

 مهربانم 

دلواپس کدامین قرار بودی

که قرارمان

یادت رفت ...

- برای خواندن ادامه شعر به ادامه مطلب زیر صفحه مراجعه شود 


  

چه دنياي بزرگي!!!

تا چشم كار ميكند جاي تو خاليست...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 13:33 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

 هنــــوز برايـــــــــش مينويــــــــــسم

همـــــــــــانند کودک نـــابينايـــــــــــي

کــــه هر روز غـــــــذا ميريــــــــــــــزد

بــــــــــــراي ماهـــــــي مـــــــــــــرده اش
. . . . .

 


 سلامتي کارگري که صاحب کارش به نا حق زد تو گوشش

رفت که لباسشو عوض کنه بره خونه اما...

 ياد خرج مادر مريضش افتاد...

ياد اجاره خونه...

جهيزيه دخترش...

شهريه دانشگاه پسرش...

برگشت به صاحب کارش

گفت منو ببخشيد ...

 


همفری بوگارت : چشمات اذیتت میکنه ؟

لورن باکال : نه !

بوگارت : ولی پدر منو در آورده !!


سلامتي پسري که ...

با چشم هاي خيس وارد ساندويچــــي بغل

"تالارعروسـيشد و گفت: ...

امشب عروسي " عشقمه " , بنـدري بذار

+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

خسته ام… از تـــــو نوشتن…!

کمی از خود می نویسم

این “منم” که،

دوستت دارم…!

 


ولـــي شــکـستـــه ام ...

ديــده اي شــيشــه هـاي اتــومبــيل را

وقـــتــي ضربـــه اي مـــي خــورنـد و

مـــي شــکنـنـد !؟

ديــده اي شـيشــه خــرد مــي شــود ولــي

از هــم نمــي پاشــد !؟

ايـــن روزهـــا همـــان شــيشــه ام ؛

خــرد و تــکـه تــکــه ،

از هــم نـمـــي پــاشـم

 ولـــي شــکـستـــه ام ...

 

 

 

 

 


هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟


نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !

+ نوشته شده در ساعت 12:42 توسط مسعود زلالی | نظر بدهید

چقد طول ميکشه تا اين فقر تموم شه بابا ؟ 
* چهل روز پسر
م 
*  يعني بعد چهل روز پولدار ميشيم بابا
؟ 
* نه پسرم نه بهش عادت مي کنيم ...


اينجــا صـداي پـا زيــاد مي شنــوم...!

امــا هيچکــدام تــو نيستــي ...!

دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ايـن فکــر

که شايــد ؛ پابرهنه بيايي ...


هيــــچ چـــــيز مثــل "بدبختـــي "کودکان را ســـاکـت نمـــي‌کنــــد! ويـکتـور هوگـو


تو هم شده اي انقلاب زندگي من

حالا هر آنچه در زندگي من است تاريخ دار شده است

قبل از  "تو"

بعد از  "تو"


درد اینجاست ...

که درد را نمیشود به هیچ کس حالی کرد ...        - محمود دولت آبادی -

+ نوشته شده در ساعت 18:3 توسط مسعود زلالی | 82 نظر

بدون شرح ...

- واقعا هیچ متنی نتونستم برا این عکس بنویسم . اگه شما میتونید کمک کنید .ممنون


شوخ طبعي يک رزمنده ايراني تا لحظه آخر !!! 
مصاحبه گر
:
 
ترکش خمپاره پيشونيش رو چاک داده بود 
روي زمين افتاد و زمزمه ميکرد دوربين

رو برداشتم و رفتم بالاي سرش داشت اخرين نفساشو ميزد ازش پرسيدم اين

لحظات اخر چه حرفي براي مردم داري با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي

براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط ميشه

برادر يه حرف بهتري بگو با همون طنازي گفت..اخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه

افتاده.  از خاطرات يک رزمنده  


جوانمردی ...

آخر مسابقه بوده و دونده اسپانيايي مي بينه که دونده کنيايي خيلي آروم داره

مي دوه. متوجه مي شه که دونده کنيايي فکر مي کنه مسابقه تموم شده. براي

همين به جاي اين که يک برد غيرمنصفانه به دست بياره، مي ره پشت حريفش و

خط پايان رو نشونش مي ده. توي مصاحبه اش هم گفته که وقتي ديدم سرعتش

رو کم کرد مي دونستم که مي تونم ازش جلو بزنم و برنده باشم، اما اين پيروزي

حق من نبود. براي همين رفتم سمتش و خط پايان رو نشونش دادم و اون تونست

اول بشه که البته لايق برنده شدن هم بود. 


من ، تو : ما
یادت هست ؟
تمام شد حالا : تو ، او : شما
من هم به سلامت . . . 

فراموشم نکن

شايد سالها بعد،در گذرخيابانها از کنار هم بگويي آن غريبه چقدر شبيه

خاطراتم بود …


از سکـــوتــم بتـــرس ...!وقتــي که ساکـــت مي شوم ...لابـد همــه ي

درد دل هايــم رابــرده ام پيش خــــدا ... 

خداي من بزرگتر از دشمني شماست. شايد من ضعيف تر از تو باشم

ولي خداي من قطعا از تو قوي تره !!


فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه!

خشكم زد. گفتم دخترم اين چه دعاييه؟

گفت:آخه بابام موجيه!

گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرادعاكنم شهيد بشه؟

آخه هروقت موج ميگيردش و حال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو

و مادر و برادر رو كتك ميزنه! ، امامشكل ما اين نيست!

گفتم: دخترم پس مشكل چيه؟

گفت: بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده.شروع

ميكنه دست و پاهاي همهمون را ماچ ميكنه و معذرت خواهي ميكنه.

حاجي ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم.

حاجي دعاكنيد پدرم شهيد بشه

+ نوشته شده در ساعت 18:48 توسط مسعود زلالی | 106 نظر

 

تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.

شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد...

و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند

کودکی که بهترین سوژه بود


مايكل شوماخر چندين سال متوالي در مسابقات رالي در دنيا اول شد.

وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقيت من اين است كه

زماني كه ديگران ترمز مي گيرند، من گاز مي دهم . 

 روزهاي برفي طولاني ترند ، براي کودکي که از سوراخ کفشش به

زمستان مي نگرد !


شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو، وزن سیری ام را بکشم. 

بــــــهانه گـــــــير ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را مـيگويـــــــــم … !

آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برايش بـــــــــياورم   

 بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تـــــو"

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

"تـــــــو"

نـــمــی شـــود. . . . !

+ نوشته شده در ساعت 20:46 توسط مسعود زلالی | 92 نظر

 

پدر : خوب هر چي ملا يادت داده رو ول کن فقط يک گناه وجود داره اونم

دزديه و السلام .هر گناه ديگه اي هم نوعي دزديه . اگر مردي رو بکشي

يک زندگي رو مي دزدي حق زنش رو از داشتن شوهر مي دزدي .وقتي

دروغ مي گويي حق کسي رو از دانستن حقيقت مي دزدي وقتي تقلب

مي کني حق رو از انصاف مي دزدي. مي فهمي؟

                                              همايون ارشادي  - فيلم بادبادک باز


روزی میرسد که در خیال خود

جای خالی ام را حس کنی

در دلت با بغض بگویی :

" کاش اينجآ بود "

اما مَـن دیگر

  .

  .

  .

  به خوابت هم نمی آیم

 

 

 

  


  

کمي عوض شدم؛

ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛

به کسي تکيه نميکنم

از کسي انتظار محبت ندارم؛

خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...

چقدر بزرگ شدم يک شبه !!!


تلخ ترين خريد دنيا،خريد عصا براي پدرم بود ...

 


چه سنگدل است سيري که گرسنه اي را نصيحت مي کند  تا درد

 

گرسنگي را تحمل نمايد.   -  جبران خلیل جبران 

 


دائم شکر گذار باشیم  که :

شاید بدترین شرایط زندگی ما ، برای دیگرا آرزو باشد . 


چه دردناک است اگر مشق کند  بابا نان داد 

 


 دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . .


دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا !

یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!  
 
 

نظرات خواننده :
یه بچه شهید : سلام مسعود جان واقعا روایت کردی اون چیزی رو که یه عمره همه خفه شدن و نمیتونن بگن میترسن!!!!کسی به اسم فافا تو نظرات اولی چه میدونه چه کشیدیم پولتون وپولشون ارزونیتون وارزونیشون شخصی مثل فافا بگیرید و بخورید مارو غصه سیر و بی اشتها کرده میل نداریم!!!وقتی 3 سالته تازه بابارو درست تلفظ میکنی میره دیگه نمیاد اونوقت استین به دهن میمونی مطمن باشید اگه تلاش نکنیم عمرا بیایم بالا چه برسه دانشگاه که حتما درس خوندیم و رسیدیم....هیچی ازتون نمیخوایم فقط زخم زبون نزنین همین!!!
 
فافا : دلیل نمیشه که سهمیه بدن بهشون.همین که از نظر مالی تامین میشن کافیشونه. جامعه رو بی سواد بار اوردن!!!!!!!!!!!!!!

آمنه : تو که اینقدر ادعات میشه چقدربه فکربدبخت هاهستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بنده خدا : آمنه خانم! آدم های مثل شما را هم باید تحمل کرد
 
+ نوشته شده در ساعت 13:28 توسط مسعود زلالی | 134 نظر

نه چتری داشت

نه روزنامه ای

نه چمدانی...
 
عاشقش شدم...!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

از كجا میدانستم كه مسافر
 
است...
 
 
 
 
 
 
 
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
 
براي مصاحبه مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم
 
ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
 
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
 
چرچيل را از راديو گوش دهم” .
 
چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک 
اسکناس ده
 
پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: “گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد،
 
تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم!”


فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛

روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :

 - غمگيني؟

 - نه .

 - مطمئني ؟

 - نه .

 - چرا گريه مي کني ؟

 - دوستام منو دوست ندارن .

 - چرا ؟

 - چون قشنگ نيستم .

 - قبلا اينو به تو گفتن ؟

 - نه .

 - ولي تو قشنگ ترين

 دختري هستي که من تا

 حالا ديدم .

 - راست مي گي ؟

 - از ته قلبم آره

 دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

 چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛

عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

 

شــک نـدارم هـمـین روزها ...

هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ...

هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی ...
 
+ نوشته شده در ساعت 16:56 توسط مسعود زلالی | 54 نظر

دندانم شكست . . .

براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .

دردكشيدم . . .

نه براي دندانم . . .

براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !
 
 
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و
 
از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین
 
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر
 
را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت...
 
 
 

این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما غوغایی
 
ست درونم .... نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای در پیش رو را و اینکه
 
چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد در زنده نگه داشتن تمامشان!
 
نمی دانم .

آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که

میخواند و نگاهی رو به آسمان

نگاه میکنم این روزها ...این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط مسعود زلالی | 35 نظر

از جداییمان به هرکس حرف زدم حق را به من دادند

اما چه فایده اینها نمیدانند من حق را نمی خواهم

 حق که برای من " تو " نمیشود

با تمام کنار او بودَنـهآیت " کنــآر " می آیم...

فقط محض رضای " خـُـدا "

دست از سر خوابهایم بردآر ...

نمی دانــــــــســــت کــه به قــــــربانــــگاه میـــــــــبرنــــــدش

گوســـفندی کــــــــه شــــادمـــان در پــــــی کودکان می دود

تـــــــا عــــــقـــــــب نــــمــانـــد . . !
 


همیشه به یادت هستم ،اماشاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان

که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد.

 


بابا نان ندارد

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.

معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.

کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:

اقااجازه!چرادروغ می گویید؟

…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟

همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.

پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.

سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.

معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:

بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!

+ نوشته شده در ساعت 18:24 توسط مسعود زلالی | 33 نظر

 

کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود

و گوينده از مضرات پرخوري مي گفت .


 

داستان کوتاه بسیار زیبا  - خواندنش خالی از لطف نیست . برگرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

شبیه تو بود ...»

از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...

بر گرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

 


پیوست : مهدی خالقی- سلام عرض می کنم به مدیر وبلاگ
این متن (کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود و گوينده از مضرات پرخوری

مي گفت)گفته منه.اگه اسم من ذکر بشه ممنون میشم.این نوشترو تو پاییز 89 نوشتم.ممنون میشم.

+ نوشته شده در ساعت 16:59 توسط مسعود زلالی | 124 نظر

 

شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد


دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم

درباره کلبه متروک وسط باغ

درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده

درباره چوپانی که بره اش را وسط کوهها گم کرده

درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای رفتن به امامزاده بالای تپه

درباره کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد

و درباره خودم که چقدر بی فکرم


من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،

اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:24 توسط مسعود زلالی | 45 نظر

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...

ديروز زيادي شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بيدار شود ...!

زنده یاد حسين پناهي

دلتنگم،

مثل مادر بي سوادي

که دلش هواي بچه اش را کرده

ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.


  

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد...


هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌ آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند

تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج

می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های

کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "

+ نوشته شده در ساعت 10:53 توسط مسعود زلالی | 44 نظر

این پست رو تقدیم میکنم به همه عزیزان آذری زبان ( زلزله آذربایجان )

زمین نلرز، خانه های ما سست است.

زمین نلرز، خانه های ما کاه گلیست.

زمین نلرز، کودک من در کنج دیوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابیده است.

زمین نلرز، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم.

زمین نلرز، هنوز به بی بی نگفته ام که چقدر دوستش دارم.

زمین نلرز، دستهایم هنوز میل به کار دارند.


از كنارش گذشتـــم... گفتم: در اين خرابه به دنبال چيستي!؟

مات نگاهم کرد و گفت: اين خرابه خانه ي من است! از شـــرم فرو ریختـــم...

ناگاه گفت: تو جيرانم را نديدي!؟ دخترم را ... دلبندم كنار خودم بود، تشنه بود،

آب ميخواست...

گفتمش خودت بردار... كاش نگفته بودم ، كاش نگفته بودم ، كنار خودم بود.

+ نوشته شده در ساعت 22:28 توسط مسعود زلالی | 38 نظر

همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند

آقای ۳۰۰۰ میلیارد  ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...

+ نوشته شده در ساعت 13:29 توسط مسعود زلالی | 42 نظر

 دستهارا باز در شبـــهای ســـرد      هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها     می رسد ته مانده ی بشقابــــها

+ نوشته شده در ساعت 13:3 توسط مسعود زلالی | 24 نظر

 

 نازنین!  

ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تو

دردناک است؟ در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند؟

+ نوشته شده در ساعت 22:10 توسط مسعود زلالی | 50 نظر

دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا "دعا " می کند....

 
  کودکی با پای برهنه بر روی برفها   
 
 ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
 
 نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
 
 را دید، او را به داخل فروشگاه برد و 
 
 برایش لباس و کفش خرید و گفت:
 
 مواظب خودت باش کودک پرسید:
 
 ببخشید خانم شما خدا هستید؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
 
 یکی از بنده های خدا هستم.

 کودک گفت:
 
می دانستم با او نسبتی داری!!!
 

 
 
 داستان کوتاه و بسیار جالب  ( بدترین سیلی که خوردم! )

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که
 
نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و
 
میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 18:30 توسط مسعود زلالی | 102 نظر

           

 می گویند : شاد بنویس ...

 نوشته هایت درد دارند!

 و من یاد ِ مردی می افتم ،

 که با کمانچه اش ،

 گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ...!!

  

 


 بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از

 شوهرت کتک میخوری؟

 گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع
 می‌کنه
 
 خودش رو می‌زنه،

 اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه
 
 دست خودش نیست ... !

 

+ نوشته شده در ساعت 16:34 توسط مسعود زلالی | 32 نظر

فرزند عزیزم :


آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
 
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
 
بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن

 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
 
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا
سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم
+ نوشته شده در ساعت 17:46 توسط مسعود زلالی | 85 نظر

قند خون مادر بالاست

دلش اما هميشه  شور  مي زند براي ما

اشک‌هاي مادر , ...
مرواريد شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد

دستانش را نوازش مي کنم

داستاني دارد دستانش
 



میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !


دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و

لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...


لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...

نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر

و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم !

به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...

با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت !

تو به سوی خوشبختی ، من به سوی دنیایی دیگر !

میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !


سردتر از همیشه ، روزهایی بی عاطفه تر از گذشته!

کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد..

و بار دیگر خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....

به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!

تو نظرات وب که نگاه میکردم این متن رو دیدم که ۵ سال پیش در نظرات نوشته شده

این متن رو نوشتم یادی از روزهای گذشته کنم روزهایی که خیلی زود گذشت...

+ نوشته شده در ساعت 19:43 توسط مسعود زلالی | 49 نظر

توجه : دوستان عزیزی که با ایمیل (shaliz_m@yahoo.com ) با من

در ارتباط بودند.ایمیل فوق هک شده .لطفا ایمیل فوق را ایگنور کنید.  با تشکر   

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...
بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 
 
+ نوشته شده در ساعت 20:34 توسط مسعود زلالی | 59 نظر

مرا ببخش که ســــاده بودنم دلت را زد...

مرا ببخش اگر عشــــق ورزیدنم چشمانت را بست...!!!

می روم تا آنان که توانا ترند... تو را به اوج
 
بودنــــت برسانند ...

.............................................................

مرگهای عجیب !!        

 
آلن پينکرتون موسس آژانس کارآگاهي آمريکا( 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و
 
 زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.

آيزادورا دانکن رقاص آمريکايي ( 1878، 1927) هنگامي که در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ

 عقب اتومبيل گير کرد و گردنش شکست و خفه شد.

الکساندرپادشاه يونان(۱۸93 192۱) يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

تامس آت وي نمايشنامه نويس انگليسي (1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي

سرانجام يک مقدار گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد

جان وينسون ماجرا جوي بريتانيا( 1557، 1629) وي در 72 سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي

وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.

جيمز داگلاس ارل مورتون (1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به

اسکاتلنديها معرفي کرده بود، سر بريده شد.

رودولفوني يروژنرال مکزيکي ( 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي که

به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

زئوکسيس نقاش يونان ( قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر خنديد که

 يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!

فرانسيس بيکن (1561،1626) براثر گرفتاري در يک سرماي ناگهاني درگذشت.

کلاديوس اول امپراتور روم( 54 ب م. 10 ق.م) با يک پر آغشته به سم خفه شد.

لنگي کاليرکلکسيونر آمريکايي ( 1886،1947) در خانه خود و در تله اي مهلک درگذشت. تله را براي

 دستگيري دزدان کار گذاشته بود.

هنري اول پادشاه انگليسي(1068،1135) در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد.

يوسف اشماعيلو کشتي گير ترک بر اثر سنگيني طلاهايي که به کمرش بسته بود در دريا غرق شد.

چون نتوانست به راحتي شنا کند.

+ نوشته شده در ساعت 11:32 توسط مسعود زلالی | 24 نظر

اشکهایم که سرازیر میشوند......

دیری نمی پایدکه قندیل می بندد...

عجیب سرد است هوای نبودنت


+ نوشته شده در ساعت 12:20 توسط مسعود زلالی | 26 نظر

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

                                    

پیوست(نظر دوست عزیزی درباره این نوشته - ممنون دوست عزیز) : سلام
این متنی که به اسم کوروش کبیر گذاشتید شعری هست از شاعری به نام کنت کیت که به دیوار اتاق مادر ترزا هم آویخته بوده . گفتم شاید بخواهید اصلاحش کنید .

+ نوشته شده در ساعت 23:27 توسط مسعود زلالی | 65 نظر

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط مسعود زلالی | 102 نظر

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 201
:: ارسال شده در: آرشیو کل , جالب انگیز ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 13:43]
تاریخ
   

چقدر دلم ميخواهد نامه بنويسم

تمبر و پاکت هم هست

و يک عالمه حرف

کاش کسي جايي منتظرم بود …  

 

به حرمت نان و نمکي که با هم خورديم 

نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه 

نمک را بگذار براي من 

که مي خواهم اين زخم هميشه تازه بماند!

 

دلتنگی خیابان شلوغیست ، که تو در میانه اش ایستاده باشی ،  

ببینی می آیند و می روند و تو همچنان ، ایستاده باشی ! ...

 

سفر

یعنی تو بروی،

من پشت سرت آب بریزم،...

اما هیچ‌وقت برنگردی!  

+ نوشته شده در ساعت 18:12 توسط مسعود زلالی | 3 نظر

 

خسته ام رئيس خسته ام از اينکه همه ي راه تنهام...  

تنها مانند يه گنجشک توي بارون،خسته ام از اينکه هرگز کسي رو  

نداشتم که بگه کجا ميريم ،از کجا مياييم و يا چرا ميريم بيشتر از 

 مردمي خسته ام که همديگه رو آزار ميدن خسته ام از همه ي درد  

هايي که ميشنوم و حس ميکنم هر روز بيشتر ميشن  درست مانند اينه  

که خرده هاي شيشه تو سرمه همه ي زمانها  ميتونيد بفهميد ؟! 

 ( John Coffey © The Green Mile 1999) 

 


 

گلوله نمی دانست ...  

تفنگ نمی دانست ...  

شکارچی نمی دانست ...  

پرنده داشت برای جوجه هایش غذا می برد ...  

خدا که می دانست... نمی دانست؟  

+ نوشته شده در ساعت 17:59 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

 

پولدار که باشی

برف بهانه ای میشود برای لباس نو خریدن

با دوستان به اسکی رفتن

تفریح کردن و از زندگی لذت بردن

اما خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد

از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر

تا غم پاره بودن کفشهایت و چکه کردن سقف خانه ات

چرا باید پول تعیین کند برف نعمت است یا عذاب؟!


 

مثل گلوله به قصد کشت

آمدی ... زدی ... رفتی ...

 بی آنکه سر بچرخانی ببینی ، شاید هنوز جان داشته باشد شکار !

                                              رضا کاظمی

+ نوشته شده در ساعت 21:30 توسط مسعود زلالی | نظر بدهید

 

حالم خوب است مثل پدربزرگ که گفت حالم خوب است ولي مرد !

 بسته راهِ نفسم ، بغضُ و دِلم شعلهِ وَر است

چون يتيمي که به او، فُحشِ پدر داده کسي...

"مهدي اخوان ثالث"

تنها باشي... روز تعطيل باشد... غروب باشد... باران هم ببارد...

احساس ميكنی بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!

 مهربانم 

دلواپس کدامین قرار بودی

که قرارمان

یادت رفت ...

- برای خواندن ادامه شعر به ادامه مطلب زیر صفحه مراجعه شود 


  

چه دنياي بزرگي!!!

تا چشم كار ميكند جاي تو خاليست...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 13:33 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

 هنــــوز برايـــــــــش مينويــــــــــسم

همـــــــــــانند کودک نـــابينايـــــــــــي

کــــه هر روز غـــــــذا ميريــــــــــــــزد

بــــــــــــراي ماهـــــــي مـــــــــــــرده اش
. . . . .

 


 سلامتي کارگري که صاحب کارش به نا حق زد تو گوشش

رفت که لباسشو عوض کنه بره خونه اما...

 ياد خرج مادر مريضش افتاد...

ياد اجاره خونه...

جهيزيه دخترش...

شهريه دانشگاه پسرش...

برگشت به صاحب کارش

گفت منو ببخشيد ...

 


همفری بوگارت : چشمات اذیتت میکنه ؟

لورن باکال : نه !

بوگارت : ولی پدر منو در آورده !!


سلامتي پسري که ...

با چشم هاي خيس وارد ساندويچــــي بغل

"تالارعروسـيشد و گفت: ...

امشب عروسي " عشقمه " , بنـدري بذار

+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط مسعود زلالی | 2 نظر

خسته ام… از تـــــو نوشتن…!

کمی از خود می نویسم

این “منم” که،

دوستت دارم…!

 


ولـــي شــکـستـــه ام ...

ديــده اي شــيشــه هـاي اتــومبــيل را

وقـــتــي ضربـــه اي مـــي خــورنـد و

مـــي شــکنـنـد !؟

ديــده اي شـيشــه خــرد مــي شــود ولــي

از هــم نمــي پاشــد !؟

ايـــن روزهـــا همـــان شــيشــه ام ؛

خــرد و تــکـه تــکــه ،

از هــم نـمـــي پــاشـم

 ولـــي شــکـستـــه ام ...

 

 

 

 

 


هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟


نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !

+ نوشته شده در ساعت 12:42 توسط مسعود زلالی | نظر بدهید

چقد طول ميکشه تا اين فقر تموم شه بابا ؟ 
* چهل روز پسر
م 
*  يعني بعد چهل روز پولدار ميشيم بابا
؟ 
* نه پسرم نه بهش عادت مي کنيم ...


اينجــا صـداي پـا زيــاد مي شنــوم...!

امــا هيچکــدام تــو نيستــي ...!

دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ايـن فکــر

که شايــد ؛ پابرهنه بيايي ...


هيــــچ چـــــيز مثــل "بدبختـــي "کودکان را ســـاکـت نمـــي‌کنــــد! ويـکتـور هوگـو


تو هم شده اي انقلاب زندگي من

حالا هر آنچه در زندگي من است تاريخ دار شده است

قبل از  "تو"

بعد از  "تو"


درد اینجاست ...

که درد را نمیشود به هیچ کس حالی کرد ...        - محمود دولت آبادی -

+ نوشته شده در ساعت 18:3 توسط مسعود زلالی | 82 نظر

بدون شرح ...

- واقعا هیچ متنی نتونستم برا این عکس بنویسم . اگه شما میتونید کمک کنید .ممنون


شوخ طبعي يک رزمنده ايراني تا لحظه آخر !!! 
مصاحبه گر
:
 
ترکش خمپاره پيشونيش رو چاک داده بود 
روي زمين افتاد و زمزمه ميکرد دوربين

رو برداشتم و رفتم بالاي سرش داشت اخرين نفساشو ميزد ازش پرسيدم اين

لحظات اخر چه حرفي براي مردم داري با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي

براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط ميشه

برادر يه حرف بهتري بگو با همون طنازي گفت..اخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه

افتاده.  از خاطرات يک رزمنده  


جوانمردی ...

آخر مسابقه بوده و دونده اسپانيايي مي بينه که دونده کنيايي خيلي آروم داره

مي دوه. متوجه مي شه که دونده کنيايي فکر مي کنه مسابقه تموم شده. براي

همين به جاي اين که يک برد غيرمنصفانه به دست بياره، مي ره پشت حريفش و

خط پايان رو نشونش مي ده. توي مصاحبه اش هم گفته که وقتي ديدم سرعتش

رو کم کرد مي دونستم که مي تونم ازش جلو بزنم و برنده باشم، اما اين پيروزي

حق من نبود. براي همين رفتم سمتش و خط پايان رو نشونش دادم و اون تونست

اول بشه که البته لايق برنده شدن هم بود. 


من ، تو : ما
یادت هست ؟
تمام شد حالا : تو ، او : شما
من هم به سلامت . . . 

فراموشم نکن

شايد سالها بعد،در گذرخيابانها از کنار هم بگويي آن غريبه چقدر شبيه

خاطراتم بود …


از سکـــوتــم بتـــرس ...!وقتــي که ساکـــت مي شوم ...لابـد همــه ي

درد دل هايــم رابــرده ام پيش خــــدا ... 

خداي من بزرگتر از دشمني شماست. شايد من ضعيف تر از تو باشم

ولي خداي من قطعا از تو قوي تره !!


فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه!

خشكم زد. گفتم دخترم اين چه دعاييه؟

گفت:آخه بابام موجيه!

گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرادعاكنم شهيد بشه؟

آخه هروقت موج ميگيردش و حال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو

و مادر و برادر رو كتك ميزنه! ، امامشكل ما اين نيست!

گفتم: دخترم پس مشكل چيه؟

گفت: بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده.شروع

ميكنه دست و پاهاي همهمون را ماچ ميكنه و معذرت خواهي ميكنه.

حاجي ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم.

حاجي دعاكنيد پدرم شهيد بشه

+ نوشته شده در ساعت 18:48 توسط مسعود زلالی | 106 نظر

 

تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.

شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد...

و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند

کودکی که بهترین سوژه بود


مايكل شوماخر چندين سال متوالي در مسابقات رالي در دنيا اول شد.

وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقيت من اين است كه

زماني كه ديگران ترمز مي گيرند، من گاز مي دهم . 

 روزهاي برفي طولاني ترند ، براي کودکي که از سوراخ کفشش به

زمستان مي نگرد !


شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو، وزن سیری ام را بکشم. 

بــــــهانه گـــــــير ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را مـيگويـــــــــم … !

آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برايش بـــــــــياورم   

 بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تـــــو"

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

"تـــــــو"

نـــمــی شـــود. . . . !

+ نوشته شده در ساعت 20:46 توسط مسعود زلالی | 92 نظر

 

پدر : خوب هر چي ملا يادت داده رو ول کن فقط يک گناه وجود داره اونم

دزديه و السلام .هر گناه ديگه اي هم نوعي دزديه . اگر مردي رو بکشي

يک زندگي رو مي دزدي حق زنش رو از داشتن شوهر مي دزدي .وقتي

دروغ مي گويي حق کسي رو از دانستن حقيقت مي دزدي وقتي تقلب

مي کني حق رو از انصاف مي دزدي. مي فهمي؟

                                              همايون ارشادي  - فيلم بادبادک باز


روزی میرسد که در خیال خود

جای خالی ام را حس کنی

در دلت با بغض بگویی :

" کاش اينجآ بود "

اما مَـن دیگر

  .

  .

  .

  به خوابت هم نمی آیم

 

 

 

  


  

کمي عوض شدم؛

ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛

به کسي تکيه نميکنم

از کسي انتظار محبت ندارم؛

خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...

چقدر بزرگ شدم يک شبه !!!


تلخ ترين خريد دنيا،خريد عصا براي پدرم بود ...

 


چه سنگدل است سيري که گرسنه اي را نصيحت مي کند  تا درد

 

گرسنگي را تحمل نمايد.   -  جبران خلیل جبران 

 


دائم شکر گذار باشیم  که :

شاید بدترین شرایط زندگی ما ، برای دیگرا آرزو باشد . 


چه دردناک است اگر مشق کند  بابا نان داد 

 


 دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . .


دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا !

یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!  
 
 

نظرات خواننده :
یه بچه شهید : سلام مسعود جان واقعا روایت کردی اون چیزی رو که یه عمره همه خفه شدن و نمیتونن بگن میترسن!!!!کسی به اسم فافا تو نظرات اولی چه میدونه چه کشیدیم پولتون وپولشون ارزونیتون وارزونیشون شخصی مثل فافا بگیرید و بخورید مارو غصه سیر و بی اشتها کرده میل نداریم!!!وقتی 3 سالته تازه بابارو درست تلفظ میکنی میره دیگه نمیاد اونوقت استین به دهن میمونی مطمن باشید اگه تلاش نکنیم عمرا بیایم بالا چه برسه دانشگاه که حتما درس خوندیم و رسیدیم....هیچی ازتون نمیخوایم فقط زخم زبون نزنین همین!!!
 
فافا : دلیل نمیشه که سهمیه بدن بهشون.همین که از نظر مالی تامین میشن کافیشونه. جامعه رو بی سواد بار اوردن!!!!!!!!!!!!!!

آمنه : تو که اینقدر ادعات میشه چقدربه فکربدبخت هاهستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بنده خدا : آمنه خانم! آدم های مثل شما را هم باید تحمل کرد
 
+ نوشته شده در ساعت 13:28 توسط مسعود زلالی | 134 نظر

نه چتری داشت

نه روزنامه ای

نه چمدانی...
 
عاشقش شدم...!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

از كجا میدانستم كه مسافر
 
است...
 
 
 
 
 
 
 
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
 
براي مصاحبه مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم
 
ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
 
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
 
چرچيل را از راديو گوش دهم” .
 
چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک 
اسکناس ده
 
پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: “گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد،
 
تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم!”


فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛

روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :

 - غمگيني؟

 - نه .

 - مطمئني ؟

 - نه .

 - چرا گريه مي کني ؟

 - دوستام منو دوست ندارن .

 - چرا ؟

 - چون قشنگ نيستم .

 - قبلا اينو به تو گفتن ؟

 - نه .

 - ولي تو قشنگ ترين

 دختري هستي که من تا

 حالا ديدم .

 - راست مي گي ؟

 - از ته قلبم آره

 دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

 چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛

عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

 

شــک نـدارم هـمـین روزها ...

هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ...

هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی ...
 
+ نوشته شده در ساعت 16:56 توسط مسعود زلالی | 54 نظر

دندانم شكست . . .

براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .

دردكشيدم . . .

نه براي دندانم . . .

براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !
 
 
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و
 
از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین
 
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر
 
را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت...
 
 
 

این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما غوغایی
 
ست درونم .... نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای در پیش رو را و اینکه
 
چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد در زنده نگه داشتن تمامشان!
 
نمی دانم .

آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که

میخواند و نگاهی رو به آسمان

نگاه میکنم این روزها ...این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط مسعود زلالی | 35 نظر

از جداییمان به هرکس حرف زدم حق را به من دادند

اما چه فایده اینها نمیدانند من حق را نمی خواهم

 حق که برای من " تو " نمیشود

با تمام کنار او بودَنـهآیت " کنــآر " می آیم...

فقط محض رضای " خـُـدا "

دست از سر خوابهایم بردآر ...

نمی دانــــــــســــت کــه به قــــــربانــــگاه میـــــــــبرنــــــدش

گوســـفندی کــــــــه شــــادمـــان در پــــــی کودکان می دود

تـــــــا عــــــقـــــــب نــــمــانـــد . . !
 


همیشه به یادت هستم ،اماشاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان

که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد.

 


بابا نان ندارد

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.

معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.

کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:

اقااجازه!چرادروغ می گویید؟

…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟

همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.

پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.

سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.

معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:

بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!

+ نوشته شده در ساعت 18:24 توسط مسعود زلالی | 33 نظر

 

کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود

و گوينده از مضرات پرخوري مي گفت .


 

داستان کوتاه بسیار زیبا  - خواندنش خالی از لطف نیست . برگرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

شبیه تو بود ...»

از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...

بر گرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

 


پیوست : مهدی خالقی- سلام عرض می کنم به مدیر وبلاگ
این متن (کودکی گرسنه و بيمار گوشه ي قهوه خانه اي مي خفت راديو باز بود و گوينده از مضرات پرخوری

مي گفت)گفته منه.اگه اسم من ذکر بشه ممنون میشم.این نوشترو تو پاییز 89 نوشتم.ممنون میشم.

+ نوشته شده در ساعت 16:59 توسط مسعود زلالی | 124 نظر

 

شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد


دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم

درباره کلبه متروک وسط باغ

درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده

درباره چوپانی که بره اش را وسط کوهها گم کرده

درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای رفتن به امامزاده بالای تپه

درباره کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد

و درباره خودم که چقدر بی فکرم


من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،

اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:24 توسط مسعود زلالی | 45 نظر

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...

ديروز زيادي شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بيدار شود ...!

زنده یاد حسين پناهي

دلتنگم،

مثل مادر بي سوادي

که دلش هواي بچه اش را کرده

ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.


  

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد...


هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌ آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند

تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج

می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های

کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "

+ نوشته شده در ساعت 10:53 توسط مسعود زلالی | 44 نظر

این پست رو تقدیم میکنم به همه عزیزان آذری زبان ( زلزله آذربایجان )

زمین نلرز، خانه های ما سست است.

زمین نلرز، خانه های ما کاه گلیست.

زمین نلرز، کودک من در کنج دیوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابیده است.

زمین نلرز، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم.

زمین نلرز، هنوز به بی بی نگفته ام که چقدر دوستش دارم.

زمین نلرز، دستهایم هنوز میل به کار دارند.


از كنارش گذشتـــم... گفتم: در اين خرابه به دنبال چيستي!؟

مات نگاهم کرد و گفت: اين خرابه خانه ي من است! از شـــرم فرو ریختـــم...

ناگاه گفت: تو جيرانم را نديدي!؟ دخترم را ... دلبندم كنار خودم بود، تشنه بود،

آب ميخواست...

گفتمش خودت بردار... كاش نگفته بودم ، كاش نگفته بودم ، كنار خودم بود.

+ نوشته شده در ساعت 22:28 توسط مسعود زلالی | 38 نظر

همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند

آقای ۳۰۰۰ میلیارد  ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...

+ نوشته شده در ساعت 13:29 توسط مسعود زلالی | 42 نظر

 دستهارا باز در شبـــهای ســـرد      هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها     می رسد ته مانده ی بشقابــــها

+ نوشته شده در ساعت 13:3 توسط مسعود زلالی | 24 نظر

 

 نازنین!  

ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تو

دردناک است؟ در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند؟

+ نوشته شده در ساعت 22:10 توسط مسعود زلالی | 50 نظر

دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا "دعا " می کند....

 
  کودکی با پای برهنه بر روی برفها   
 
 ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
 
 نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
 
 را دید، او را به داخل فروشگاه برد و 
 
 برایش لباس و کفش خرید و گفت:
 
 مواظب خودت باش کودک پرسید:
 
 ببخشید خانم شما خدا هستید؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
 
 یکی از بنده های خدا هستم.

 کودک گفت:
 
می دانستم با او نسبتی داری!!!
 

 
 
 داستان کوتاه و بسیار جالب  ( بدترین سیلی که خوردم! )

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که
 
نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و
 
میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 18:30 توسط مسعود زلالی | 102 نظر

           

 می گویند : شاد بنویس ...

 نوشته هایت درد دارند!

 و من یاد ِ مردی می افتم ،

 که با کمانچه اش ،

 گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ...!!

  

 


 بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از

 شوهرت کتک میخوری؟

 گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع
 می‌کنه
 
 خودش رو می‌زنه،

 اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه
 
 دست خودش نیست ... !

 

+ نوشته شده در ساعت 16:34 توسط مسعود زلالی | 32 نظر

فرزند عزیزم :


آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
 
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
 
بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن

 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
 
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا
سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم
+ نوشته شده در ساعت 17:46 توسط مسعود زلالی | 85 نظر

قند خون مادر بالاست

دلش اما هميشه  شور  مي زند براي ما

اشک‌هاي مادر , ...
مرواريد شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد

دستانش را نوازش مي کنم

داستاني دارد دستانش
 



میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !


دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و

لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...


لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...

نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر

و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم !

به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...

با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت !

تو به سوی خوشبختی ، من به سوی دنیایی دیگر !

میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !


سردتر از همیشه ، روزهایی بی عاطفه تر از گذشته!

کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد..

و بار دیگر خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....

به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!

تو نظرات وب که نگاه میکردم این متن رو دیدم که ۵ سال پیش در نظرات نوشته شده

این متن رو نوشتم یادی از روزهای گذشته کنم روزهایی که خیلی زود گذشت...

+ نوشته شده در ساعت 19:43 توسط مسعود زلالی | 49 نظر

توجه : دوستان عزیزی که با ایمیل (shaliz_m@yahoo.com ) با من

در ارتباط بودند.ایمیل فوق هک شده .لطفا ایمیل فوق را ایگنور کنید.  با تشکر   

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...
بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 
 
+ نوشته شده در ساعت 20:34 توسط مسعود زلالی | 59 نظر

مرا ببخش که ســــاده بودنم دلت را زد...

مرا ببخش اگر عشــــق ورزیدنم چشمانت را بست...!!!

می روم تا آنان که توانا ترند... تو را به اوج
 
بودنــــت برسانند ...

.............................................................

مرگهای عجیب !!        

 
آلن پينکرتون موسس آژانس کارآگاهي آمريکا( 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و
 
 زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.

آيزادورا دانکن رقاص آمريکايي ( 1878، 1927) هنگامي که در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ

 عقب اتومبيل گير کرد و گردنش شکست و خفه شد.

الکساندرپادشاه يونان(۱۸93 192۱) يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

تامس آت وي نمايشنامه نويس انگليسي (1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي

سرانجام يک مقدار گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد

جان وينسون ماجرا جوي بريتانيا( 1557، 1629) وي در 72 سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي

وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.

جيمز داگلاس ارل مورتون (1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به

اسکاتلنديها معرفي کرده بود، سر بريده شد.

رودولفوني يروژنرال مکزيکي ( 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي که

به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

زئوکسيس نقاش يونان ( قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر خنديد که

 يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!

فرانسيس بيکن (1561،1626) براثر گرفتاري در يک سرماي ناگهاني درگذشت.

کلاديوس اول امپراتور روم( 54 ب م. 10 ق.م) با يک پر آغشته به سم خفه شد.

لنگي کاليرکلکسيونر آمريکايي ( 1886،1947) در خانه خود و در تله اي مهلک درگذشت. تله را براي

 دستگيري دزدان کار گذاشته بود.

هنري اول پادشاه انگليسي(1068،1135) در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد.

يوسف اشماعيلو کشتي گير ترک بر اثر سنگيني طلاهايي که به کمرش بسته بود در دريا غرق شد.

چون نتوانست به راحتي شنا کند.

+ نوشته شده در ساعت 11:32 توسط مسعود زلالی | 24 نظر

اشکهایم که سرازیر میشوند......

دیری نمی پایدکه قندیل می بندد...

عجیب سرد است هوای نبودنت


+ نوشته شده در ساعت 12:20 توسط مسعود زلالی | 26 نظر

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

                                    

پیوست(نظر دوست عزیزی درباره این نوشته - ممنون دوست عزیز) : سلام
این متنی که به اسم کوروش کبیر گذاشتید شعری هست از شاعری به نام کنت کیت که به دیوار اتاق مادر ترزا هم آویخته بوده . گفتم شاید بخواهید اصلاحش کنید .

+ نوشته شده در ساعت 23:27 توسط مسعود زلالی | 65 نظر

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط مسعود زلالی | 102 نظر

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 168
:: ارسال شده در: آرشیو کل , جالب انگیز ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 13:39]
تاریخ
مـعـمـاری قـبـل از اسـلام. معـماری ایرانی را باید بطور صحـیح از اعـماق تاریخ ایـن سرزمـیـن کهـن مـورد بررسی قـرار داد.معـماری ایرانی به شـش قـرن قـبل از میلاد مسیح باز می گـردد، که مـشـخـصات هـر دورهً معـماری را در دوره های مـخـتـلف تاریـخـی شـرح می دهـیـم : 1- معـماری دوران ماقـبـل تـاریخ تـا زمان حـکـومت مادها. 2- معـماری از زمان حکـومت مـادهـا تـا پـایان دوره حـکـومت ساسانیان . در رابـطه با معـماری ایران، بایـد به خـوانـنـدگـان یـادآوری شـود، تـغـیـیـراتی کـه در رابـطه بـا هـنـر پـیـشـیـنـیان ایـران در معـماری داده شـده و نـحـوهً ساخـتمان سازی آن دوران. در سخـنی کـوتاه مـی تـوان به : حکـاکـی بـر روی سـنگ، گچکاری، نقاشی، آجرکاری، آئینه کاری، کاشی کاری، موزائیک کاری و دیـگـر کـارهـای تـزئـیـنی اشـاره کرد.الـبـتـه مـا بایـد استـثـنـاهـایی هـم بـرای ساخـتـمان هـای چـنـد شـکـلی کـه بـرای مـواردی خـاص اسـتـفـاده می شد، قـائـل شـویم. این گـونـاگـونـی بـرآمـده از نـیـازهـای خـاص مـردم در زمـانـهـای مـتـفـاوت بـوده است.هـنـرمـنـدان ایـرانی بـه دنـیـا ثـابـت کـردن کـه تـوانائـی هـای بالایی دارنـد و شـامـل احـتـرام بـسیار، بـخـاطر اثـرهـای تـاریخـی مـنـحـصر بـفـرد فـراوانـی کـه از خـود بـجـای گـذاشـتـه، هـسـتـند.بـنـظر مـشکـل می رسد که بـتوان معـماری ایرانی را از زمانـهـای بـسـیـار دور تـا بـحـال طـبـقـه بـنـدی کرد. اما، تـرتـیـبات زیـر مـی تـواند چـشـم انداز وسـیـعـی از ایـن کـارهـا در اخـتـیـار شـمـا قـرار دهـد: کـلـبه هـای ماقـبل تـاریـخ، شهـرهـا و قـصـبه های اولـیه، اسـتحـکـامات و دژهـای نـظـامی، معـابـد و آتـشـکـده ها، مـقـبـره ها و آرامـگـاه هـای بـزرگ، مـکـانهـای عـظـیـم تـاریـخـی، سـدهـا و پـلـهـا، بـازارهـا، حـمام هـا، جـاده هـا، مسـاجـد عـظـیـم، بـرجـهـا و مـنـاره هـا، ساخـتـمانهـای مـذهـبـی و محـلهـایی از دوران اسلامی، و هـمچـنـیـن بـنـاهـا و یـاد بـودهـای گـسـتـرده در کـشـور ایران.از دیگـر چـیـزهـای مهـمی که بـرروی معـماری ایرانی تـاثـیـر گـذار بوده است، شـرایط مهـم آب و هـوائی در فلات ایران بوده است. بطور مـثـال سبک معـماری در شـمال کـشـور و کـوهـپـایـه های ایران بـا سـبک معـماری در جـنـوب و کویر ایران تـفـاوت دارد. اکـنـون با مصـادف شـدن بـا اطاعـات تـمام نـشـدنـی و حـیرت آوری کـه امـکـان آن در هـیچ کـشور دیـگـری نـیـست، نگـاهـی داریم گـذرا بـه معـماری ایرانی.صحـبت کردن در مـورد معـماری باستانی، بدون ایـنکـه نـمونه هایی از آن وجود داشتـه باشـد تـقـریـباً غـیـر مـمـکـن است.یکی از قـدیـمی ترین بـناهای کـشف شده در فلات ایران مربـوط می شود به بـنای رنگ شـده " زاغ تـپـه " در قـزوین. در تاریخ گـذشـته کـه مربوط می شود به قـرن هـفـتم و اوایل قـرن شـشم قـبل از میـلاد، بایـد بـسیار مورد رسیدگـی قـرار گـیرد که در آن زمان قـبل از تاریخ، چـگـونـه و با چـه وسائـلی این بـنا را آراستـه کـرده اند. از این بـنا بـرای جـمع شـدن و اجـتماعـات استـفاده مـی شده است.در این بـنا از شومـیـنه برای گـرم کـردن ساخـتمان در فـصلهای سرد سال اسـتـفاده می شده است. هـمـچـنـین محـلی بـرای درست کردن کـباب داشـتـه است. هـمچـنـین این ساخـتمان دو محـل برای نگـهـداری ابزارها و وسائـل، بعـلاوه اتاقـی کـوچـک که از آن به عـنـوان نـشـیـمن استـفاده می کردند. دیـوارهـا بـوسـیله نـقاشـی از بـز کـوهـی تـزئـیـن شـده است. بـه احـتـمال خـیـلی زیـاد از این مـکـان برای انجـام مراستم مـذهـبـی خـود استـفاده می کـردنـد.تـپـه سـیالک در نـزدیکـی کاشان نـیـز یکی دیگـر از این مکـانهـای تـاریـخی است، که بـه قـرن شـشم و پـنجـم قـبل از مـیـلاد بـرمـی گـردد.اولین بار که مردم به منطقه سیالک رفـتـند، نمی دانستـند که چگـونه باید خانه ساخت، و زیر کـلبه هایی که با برگ درخـتان تهـیه شده بود زندگـی می کردند. اما بزودی آنهـا فرا گـرفـتـند که چگـونه با گـل، خشت خام درست کرده و مورد مصرف در خانه سازی قرار دهـند.در قـرن چهـارم قـبل از مـیـلاد مسیح مردم سیالک بصورتی جامع شروع کردند به بنا نهادن بناهـای جـدید، که بخوبی مشخص است. این بناهـا بصورتی یکجا و توده، و تماما تهـیه شده از آجر خام بود. این آجـرهای اولیه کـه بـصورتی بیضی شکـل تهـیه می شد، در آفـتاب گـذاشته شده و خشک می شدند؛ و بعـد از آن مورد استـفاده قـرار می گـرفـتـند. معـماری این دوره تـمام بـناهـا را با رنگ قـرمز تـزئـین کرده و تمام درهای این بـناهـا کوتاه و باریک بوده و قـد درها بـیشتر از 90 - 80 سانتی متر نبود. تـپـه حسن در نزدیکی دامغـان، تـپه ایلـبـلیس در 72 کیلومتری کـرمان، و تـپه حسنـلو در آذربایجان غربی از بـناهایی هـستـند که بوسیله حفاری های باستان شناسی از زیر خاک بـیرون آورده شده اند. در حفاری های تپه حسنلو، سه بنای عـظیم کـشف شد که تمام آنهـا با نـقـشه ای یکسان درست شده بودند. این بـناها به 1000 - 800 سال قـبل از مـیلاد مسیح بـرمی گـردند. تمام آنهـا دارای دروازهً ورودی، حـیاط سنگـفرش شده، اتـاقـهـا و انـبار بوده اند.در معـماری تـپه حسنلو، ساختمانهـا بـنـظر از چوب بنا شده اند؛ مربع و بصورت برج با پـایه های چـوبی که بدون برش بصورتی عمودی از آنهـا بعـنوان پایه و ستون استـفاده شده بود. یکی از اتاقـهـا بصورتی سنگـفرش شده با خشت خام کشف شد. نکـته جالب توجه اینکه اتاقی دیگـر را که بعـنوان آشپـزخانه از آن استـفاده می شده دارای جاهای مخصوص با شومینه دور آنها بود.یکی از معـماریهای مهـم ایران مربوط است به قرن 13 قـبل از میلاد؛ معـبد چـغـازنـبـیل ( 1250 قبل از میلاد ) است که در کنار رودخانهً کرخه در استان خوزستان در جنوب ایران قرار گـرفـته است. این معـبد بوسیله "هـونـتاش هـوبان" پادشاه ایلام بر روی خرابه های شهر باستانی "دور - آنـتـش" ساخته شده بود.این معـبد نشانگـر اوج و شکوه معـماری در آن دوره است. این بـنا بصورت چـهـارگـوش و به صورت یک ساخـتمان پـنج طبقه است، که هـر طبقه از طبقه قـبلی کوچکـتر است و نمائی بصورت مخروطی را نشان می دهـد. معـبد اصلی در آخرین طـبـقـه ساختـه شده بود. موادی که در ساختمان این معـبد بکـار رفـته است، بـیـشـتر از آجرهـای پـخـته لعـاب دار هـمراه با ساروج بـسیار قـوی بوده است.گـنـبد غـربی معـبد چـغازنـبـیل که بصورتی ماهـرانه ساخته شده بود هـنوز هـم پس از گـذشت سـه هـزار سال از تاریخ آن بصورتی عـجـیب و حیرت آور در وضعـیتی خوب بسر می برد. ساخـتـن طاقـهـای هـلالی شکـل برروی راهـروهـا و پـلـکـان هـای داخل معـبـد نـشـانگـر مـوفـقـیت فوق العـاده و شگـفت آور معـماری در ایران باستان است. چـیـزی که باعـث تعـجب و شوک بـسیار در معـماری چـغـازنبـیل است، اینکه ابـتـکار هـنـرمندان آن دوره در اخـتراع و ساختـن یک سیستم جدید که آب آشامـیدنی ساخـتمان را تهـیه می کرده است. آب تسویه شده بوسیله عبادتـگـران و پـرستـشگـران و ساکـنین آن منطقه مورد استـفاده قرار می گـرفت.

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 194
:: ارسال شده در: آرشیو کل , معماری و شهر سازی ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 12:35]
تاریخ
آیا می دانید پادشاه معماری دنیا کیست؟ پادشاه معماری دنیا کسی نیست جز هادی تهرانی . تهرانی در سال 1954 در تهران متولد شد و در 6سالگی به همراه خانواده اش به آلمان رفت در سال 1984در رشته معماری از دانشگاه “براونشوایک “فارغ التحصیل شد و در مدرسه عالی “آخن ” شروع به تدریس کرد.در سال 1991 همراه با دو تن از معماران خبره آلمانی “جینز بوت” و “کایریشتر” دفتر معماری “BRT “را در هامبورگ تاسیس کردند. که امروزه با 104 کارمند به عنوان معروفترین و بهترین دفتر معماری در اروپا مشغول فعالیت است .یکی از مهمترین عوامل موفقیت تهرانی استفاده او از شیشه در نمای ساختمان است و در اکثر کارهای او از کف تا سقف از شیشه استفاده شده .تهرانی به 3 عامل در ساختمان بسیار معتقد است و آن 3 مورد شامل نور-هوا و چشم انداز اتاق است . از جمله کارهای او “Berliner Bogen” (قوس برلین ) می باشد که ساختمانی کمانی شکل و تمام شیشه ای است و ارتفاع قوس فولادی این ساختمان 140متر است و روی رود خانه بنا شده است .یکی دیگر از کارهای شگفت انگیز او تاسیس ساختمان “Doppelxx ” در هامبورگ است که در سال 2001به عنوان بهترین ساختمان اداری جهان شناخته شد و برنده جایزه ویژه این رشته شد.تهرانی همچنین سهم به سزایی در طراحی “نخل دوبی” داشت ایستگاه عظیم راه آهن فرانکفورت ایستگاه مرکزی راه آهن “هانوفر” و بسیاری ازساختمانهای اداری و تجاری مهم آلمان از دستاوردهای اوست. تهرانی اعتقاد دارد که ساختمانها دارای هویت هستند و ما در کنار آنها احساس هویت بیشتری می کنیم .او رمز موفقیت خود را در توجه به محیط می بیند و از نظر او هیچ کاری نشدنی نیست او تنها معماری است که در دفتر کارش کامپیوتر ندارد و به کامپیوتر اعتقاد ندارد و با هوش و توانمندیهای ذهنی خود آثار زیبایی خلق می کند.

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 223
:: ارسال شده در: آرشیو کل , معماری و شهر سازی ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 12:34]
تاریخ
معماری رنسانس هنر مند رنسانس ساحری است که طبیعت مادی را می شناسد و به آن عمل می کند در واقع در دوره رنسانس تطبیق معماری با انسان و طبیعت ، به اتکا یا به وسیله دانش ریاضی و تعبیر هایش دوباره مطرح می شود و تمام خصیصه های که یک مبحث زنده را به تدریج دارا شد تا جایی که تناسبات و اندازه ها فضای معماری تابع یک هارمونی کیهانی شدند. در واقع همانطور که لئوناردو داوینچی در رساله خود می نویسد :« برای آنکه نگار گری شایسته آفرینش باشد و مبدا هنر و علم گردد می باید جهانی شود. » که بعدها در قرن نوزدهم بر اساس این گفته انقلاب بزرگی در هنر و معماری پیش آمد .اما آنچه را که می توان در باره معماری رنسانس ایتالیا و اروپا ذکر کرد را به صورت مختصر در متن زیر می توان یافت «گونه های پر شمار تجربه های معماری سده میانی از دیدگاه معماران رنسانس نکته ای منفی بودو باید جای به شیوه واحدی در آفرینش معماری می داد و باید معطوف به ضابطه ها ومنظومه هاای معمارانه تازه ای می شد که در این دوران جهانی تلقی میشد در این دوران کمک گرفتن از هندسه به عنوان وسیلهای که در روان تر کردن ترکیبهای حجمی فرعی کاربرد فراوان داشت و به طراح کمک می کرد که به کمک اندازه هایی که از پیش درارتباط و در تناسب بایکدیگر سنجیده می شوند در تعیین عناصر فرعی معماری بامشکل روبرو نگردند.و گذری داشته باشند از فضای آکنده از گونه گونی تجربی به فضایی که در آن حساب و نظم در آفرینش معماری حاکم است ، که از طریق استدلالی کردن وو عقلانی کردن معمار یصورت می گرفت و همچنین از روش آفرینش و اجرای واحدهای معماری خاص سده میانه به روشی نوین روی آوردن و در پی آوردهای روابط اجتماعی و حرفه ای معماران بسیار دارای اهمیت بود . معماری رنسانس ایتالیا ، دارای بیانی ویژه است و از ابزاری نو و بس مهم برای مفاهیم خود بهره می برد که مهمترین آن را می توان شکل واقعی دادن به اندیشه فضایی که دارای خصیصه پرسپکتیوی است ،دانست. » با توجه به مسائل بالا درمعماری رنسانس پنج نوع فرآورده معماری پدیدآمد که می توان به صورت مختصر چنین ذکر کرد - بناهایی که در طول بررسی معمول بیشتر مورد توجه قرار می گیرنند مانند کلیساها، نمازخانه ها و مقابر . دستورها و قواعد تنظیم و تدوین فضای معماری در این رده ساختمانها ، همه جا به گونه ای آزاد از سنت های موجود و نه در پیروی صرف از آنچه معماران پر توان شکل داده وبه کار برده اند می نمایند . - همه جا چنین عنوان می شود که فضای معماری در دوران رنسانس ایتالیا، به دست معماران ، به شکل موجودیتی در آمد که ، در درونش ، طراحی معماری ، برنامه ریزی دیدی یا بصری می شد. که تازگی این امر در شکل اجرایی آن بود که بعدها دورنمایی پرسپکتیویه به آن افزوده شد که معماران متناسب با توان نظری خویش ، از آن بهره می گرفتند. - در این دوران معماران چه در داخل و چه در خارج بنا به دنبال یک وحدت شکلی بودند که در گذر زمان از فضای درونی به بیرون بنا و در باز شناسی روحیه ای که درون بنا را هویت و شخصیت بخشیده و در تطبیق شکلی و معنوی و نمادین آن با روحیه ای از حجم بنا قابل درک تواند بود که چگونگی شکل پوسته میانی این دو ، نقشی اساسی دارد که می تواند نقطه حرکت طراحی معماران این دوره محسوب گردد. معماری رنسانس به معماری اروپا در سده‌های ۱۵ و ۱۶ میلادی (دورهٔ رنسانس) اطلاق می‌شود که از مشخصه‌های آن، نوزایی عناصر فرهنگی روم و یونان باستان بود. دوره‌های زمانی: معماری رنسانس آغازین ۱۲۰۰-۱۴۰۰ م معماری رنسانس میانی ۱۴۰۰-۱۵۰۰ م معماری رنسانس پیشرفته ۱۵۰۰-۱۶۰۰ م آثار برجسته: گنبد کلیسای فلورنس (سانتا ماریا دلفوره)گنبد کلیسای فلورنس (سانتا ماریا دلفوره) تپه کاپیتول (کاپیتولینه) کلیسای سن پیتر بیمارستان کودکان سرراهی (۱۴۲۴-۱۴۱۹ م) دهلیز کتابخانه لورنس تمپیه تو (۱۵۰۲-۱۵۰۳م) کلیسای سانتا ماریا دله کارچری (۱۴۵۸) ویلای روتوندا کلیسای سانتواسپیریتو کاخ شامپور (۱۵۱۹ م) معبد مالاتستایی (سان فرانچسکو) آشنایی با معماری جهان. نوشته محمد ابراهیم زارعی الگوهای معماری رنسانس معماری رنسانس در اصل تابع یک ساختار آشکارا فردگرا و صریح، متشکل از چند فرم هندسی کاملا" مشخص است. شکل های دایره، مربع و مستطیل طرح کلی نقشه کف ساختمان، و احجام کره، نیمکره، مکعب، مکعب مستطیل و استوانه حجم کلی ساختمان را شکل می دهند. در رنسانس این فرم های اصلی با نقشمایه های کلاسیک باستان ترکیب شد. ستون های چهارگوش توکار، سرستون های مأخذ از شیوه های مختلف، نقشمایه های نصرت و تالارهای گنبدی و ... همگی ارجاعاتی به معماری کلاسیک رومی داشتند. رنسانس نه تنها جلوه صوری روم کلاسیک بلکه سبک زندگی آن دوره را هم اخذ کرد. فرم بلوک های ساختمانی با جلوه خیره کننده بناهای باستانی در نقشه کف و دارای ظاهری خشن و برجسته با حالتی دفاعی و تهاجمی بود. منابع مالی تقریبا" پایان ناپذیر آنان بنیانی برای ساخت کلیساهایی بود که ابعاد و زمان ساخت آنها واقعا" غیرقابل پیش بینی بود. معمولا" کار به قدر کافی برای چندین نسل معماران فراهم بود و غالبا" تداوم یک پروژه ساختمانی از پدر به پسر منتقل می شد. ویژگی شاخص کلیساهای رنسانس از یک سو نماهای پیشین مجلل و از سوی دیگر، گنبد بود که فرم آرمانی آن در پانتئون تجلی یافت. در نهایت گنبد بود که ابداع و شهرت معماری را تضمین کرد. در هیچ دوره ای از تاریخ، آن گونه که در رنسانس ایتالیا مشهود است دنیای باستان چنین فراگیر و گسترده به خدمت گرفته نشد و معیارهای زندگی را چنین متحول نساخت. مقدمه‌ای بر شهرسازی رنسانس: در طول سده های میانه تعداد شهرها در اروپا به نحو قابل توجهی گسترش یافت. در فرانسه بین سالهای 1220 تا 1350 میلادی سیصد شهر جدید ساخته شد. در فاصله سالهای 1000 تا 1400 میلادی تنها در آلمان 2500 شهر جدید احداث گردید. در این دوره نه تنها تعداد شهرها افزایش یافت بلکه جمعیت شهرها نیز در کمتر از یک قرن دو برابر شد. اما مرگ سیاه (طاعون) در قرن 14 بین یک سوم تا نیمی از جمعیت اروپا را از بین برد. شهروندان مایوس از کلیساها روگردان شده و به سوی امور دنیوی شتافتند. کلیسای جهانی (Universal Church) دیگر تنها عفو می‌فروخت. از دیگر سو از سال 1300 با رواج استفاده از باروت در جنگها دیگر سیستم دفاعی قرون وسطایی به تدریج بی‌فایده به نظر می‌رسید. سیستم پیشرفته و جدید دفاعی مورد نیاز بود که بتواند گستره وسیعی را پوشش دهد. به جز شهرهای انگلیس که به واسطه موقعیت جزیره‌ای از حمله در امان بودند سایر شهرها مجبور به احداث خطوط دفاعی جدید شدند. هزینه ایجاد خطوط دفاعی جدید، گسترش فیزیکی شهرها را مشکل‌تر کرد و رشد عمودی شهرها حاصل این محدودیت بود. مثلا محدوده استراسبورگ بین سالهای 1200 تا 1450 چهار بار گسترش یافت اما در محدوده زمانی 1580 تا 1870 با وجود سه برابر شدن جمعیت وسعت آن تغییری نکرد. اگرچه تلاش می‌شود تا احیای مجدد انسان مداری و شهر نشینی (Urbanism) را به رنسانس نسبت دهند اما موج واقعی توسعه شهری و رنسانس واقعی همان دوره‌ای بود که از قرن 12 آغاز شد و در کارهای آکویناس، مانگوس، دانته و جوتّو به اوج رسید. در طول رنسانس به ندرت شهرهای جدیدی احداث شدند بلکه عمده فعالیت ساخت و ساز در بازسازی و گسترش شهرهای موجود بود. سه اصل حاکم بر این ساخت و سازها عبارت بود از : 1- خیابانهای پهن و مستقیم با دیدها و مناظر شهری 2- الگوی شطرنجی شهر کلاسیک 3- استفاده فراوان از میدانها نه به عنوان عنصر یادمانی یا محل بازار بلکه به عنوان میدانهای مسکونی بواسطه قدرت مطلق شاه بود که اعمال این اصول ممکن می‌گردید. خیابانهای باریک و ارگانیک قرون وسطا باید هندسی می‌شدند. خیابانهای جدید با نقاط عطف از دل هزار توی بافت قدیمشان بریده شدند. تنها نظم و زیبایی‌شناسی نبودکه بر شکل‌ شهر اثر می‌گذاشت. استفاده عمومی از وسایل نقلیه چرخ دار استانداردهای جدیدی را بویژه برای خیابانها طلب می‌کرد. ملاحظات نظامی نیز نقش موثری در شکل دهی به شهر داشتند. خیابانها نشانه‌های مهم شهر پس از سده‌های میانه (Post Medieval City) بودند. خیابانها در انتهای محور خود به یک کاخ یا ساختمان بزرگ می‌رسیدند که نشانه حاکمیت و اقتدار بود. اما برنامه‌ها و طرحهای خیابان‌کشی نیز همواره موفق نبودند. مثلا پلان کریستوفر رن برای بازسازی و نظم بخشی به لندن (ن.ک. تصویر شماره 1) پس از آتش سوزی 1670 هیچ گاه عملی نشد در حالیکه بارون هوسمان توانست بلوار سنت مایکل را در قلب بافت قدیم پاریس ایجاد کند. جایی که از قرون وسطا موجودیت و حیاتی مستقل داشت. محلی زنده و پویا که هیچ توجیهی برای ایجاد بلوار در آن وجود نداشت. تصویر شماره 1 - پلان کریستوفر رن برای بازسازی لندن. پس از قرون وسطا زندگی مرفه و شاهانه (Court Life) تاثیر شدیدی بر شهر و ساکنانش بویژه طبقه متوسط نهاد. لغت Courtship که از اواخر قرن 16 متداول شد دلیلی بر این مدعاست. در شهرها، خانه و محل کار از یکدیگر تفکیک گردید. اتفاقی که تا آن تاریخ بی سابقه بود. از آن پس خانه محلی برای استراحت، غذا خوردن، خوابیدن و پرورش فرزندان بود نه محلی برای کار کردن در جهت تامین معاش یک خانواده. این اتفاق تاثیراتی (گاه منفی) نیز بر شهرها داشت. زنان تماس با دنیای بیرون را از دست دادند و مردان تماس با دنیای داخل خانه را. مفاهیم همسایگی و همشهری بودن به تاریخ پیوست. به قول مامفورد شهر دیگر به هیچ کس متعلق نبود. (Nobody’s Business) طبقات مختلف شهروندان از یکدیگر جدا شدند. طبقه متوسط از زندگی روزمره شهر به پشت دیوارهای خانه‌های بی نام و نشانی منتقل شد که در ردیفهایی طولانی نمایی کاخ مانند داشتند. برای کسی که نمی‌توانست در کاخ زندگی کند، بهترین انتخاب سکونت در قسمتی از خانه‌هایی بود که در کنار سایر خانه ها همانند یک کاخ به نظر می‌رسید. دخالت سلیقه فردی در طراحی خانه همانند آنچه در قرون وسطا معمول بود و خانه‌های منفرد با نقوش متفاوت مربوط به گذشته بود. اکنون غالب شهرنشینان متمایل بودند که در مجموعه خانه‌هایی که با نظم کلاسیک سامان می‌یافت سکونت کنند تا یک زندگی کاخ مانند برای نوع جدیدی از خانواده بوجود آید. قدرت آشکار حاکم و طبقات ممتاز دیگر قابل تحمل نبودند. طبقه متوسط در حال رشد مجبور شد برای برابری اجتماعی و تعیین حقوق سیاسی خود تلاش کند. آرتور کورن می‌گوید که قبل از انقلاب کبیر فرانسه تعداد بورژواها و صنعتگران در فرانسه 500000 نفر بود در حالی که جمعیت طبقه اشراف و روحانیان تنها 130000 نفر بود. بقیه جمعیت 24 میلیونی فرانسه را کارگران و رعایایی با قدرت سیاسی ناچیز تشکیل می‌دادند. بورژواها یک طبقه فعال و جاه‌طلب بودند که از استبداد و تمامیت خواهی ناراضی بودند و دایم با آن مبارزه می‌کردند. این گروه بودند که نهایتا پیروزی را به ارمغان آوردند و به فئودالیسم پایان دادند. شهر آرمانی رنسانس تصور جدید از فضا اولین بار خود را در نقشه‌های جغرافیایی دوران رنسانس نشان داد. با مقایسه نقشه‌های قرون وسطا با نقشه‌های قرن پانزدهم به راحتی مشخص می‌شود که نقشه‌های قرون وسطا دنیا را آنگونه که هست نشان نمی‌دهند بلکه تصاویری از دیدگاه مسیحیت به جهان می‌باشند. معمولا اورشلیم در مرکز نقشه قرار داشت و گاهی نیز کل نقشه به بدن مسیح تشبیه می‌شد. برعکس نقشه‌های رنسانس ارایه صحیح و هندسی را هدف خود قرار داده بودند و این شیوه در سال 1569 با نقشه جهانی مرکاتور به اوج خود رسید. اگرچه این واقع گرایی هنوز نتوانسته بود تصور زمین مرکزی جهان را بر هم زند و این طرز فکر تا زمان کوپرنیک ادامه یافت. به این وسیله تصور رنسانسی از جهان، فضای یکدست واقعی و تجربی را با همان تصور زمین مرکزی همیشگی یک جا ارایه کرد. این تصور در اندیشه‌های مربوط به شهر ایده‌آل با وضوح بیشتری دیده می‌شود. شهر رنسانس همواره در جستجوی فرم ایده‌آل بود در حالی که شهرهای قرون وسطا به عنوان تجسم زنده Civitas Dei (؟) خود به خود ایده‌آل و کامل بودند. در طول این دوران تحقیقات علمی زیادی در مورد طراحی شهرها انجام گرفت و اگر چه این مطلب تا سال 1593 که شهر ایده‌آل پالمانوا (Palma Nova) توسط ساوورگنان و اسکاموزی ساخته شد طول کشید، اما نهایتا پس از آن رسالات زیادی در این باب به قلم معماران مختلف نوشته شد. لئون باتیستا آلبرتی (72-1404) بزرگترین نظریه پرداز رنسانس کارش را با جمله‌ای بر اساس تجربیاتش آغاز می‌کند: "" مطمئنا شکل شهر و پراکندگی اجزای شهر باید بر اساس تنوع مکانها متفاوت باشد. همانگونه که می‌توان دید، ایجاد یک سطح گسترده، مدور یا چهارگوش یا هر شکل منظم دیگری بر فراز یک تپه به آسانی ایجاد آن بر یک سطح صاف نیست. "" پس از آن نهایتا به این نتیجه می‌رسد که : "" از میان همه شهرها، شهرهای دایره‌ای شکل بیشترین گنجایش را دارند. "" شهر اسفورزیندا (Sforzinda) اثر فیلارته (ن.ک. تصویر شماره 2) در حقیقت بر پایه یک دایره با نقشی ستاره مانند در میان آن و یک میدان و کلیسای مرکزی در وسط دایره طراحی شده است. فرانچسکو دی جورجیو در رساله‌ای تعداد زیادی پلان مرکز‌گرا برای سایتهای مختلف را ارایه می‌کند که در آنها ملاکها و شرایط تجربی با معیارهای ایده‌آل یکی شده‌اند. وی در بعضی از کارهایش به سلاحهای جدید و به خصوص سلاحهای گرم توجه کرد و سیستمهای تدافعی شهری را بوجود آورد و گسترش داد. تصویر شماره 2 - پلان اسفورزیندا اثر فیلارته شهر ایده‌آل رنسانس دیگر مانند شهرهای قرون وسطا یک شکل زندگی عامیانه و طبقاتی را نشان نمی‌دهد بلکه مرکز یک ایالت کوچک و خود مختار (دولت شهر) را به تصویر می‌کشد. بنابراین در مرکز یک شهر ایده‌آل رنسانسی ما کاخ یک حاکم را می‌یابیم که به یک میدان بزرگ متصل است. طرحهایی که قسمتهایی از آنها اجرا شده است، تصویر رنسانس از فضای شهری و همینطور رابطه بین محل سکونت یا شهرها را با اطرافشان بخوبی نشان می‌دهد. مثلا در بازسازی شهر پی ینتزا (Pienza) بوسیله برناردو روسلینی، تعدادی بنا در اطراف یک میدان همانند عناصر هنری چیده شده‌اند و المانها از نظر تناسبات با یکدیگر مرتبط هستند. به کار بردن اینگونه بناهای مرکز‌گرا در شهرسازی نظیر کلیسای سانتا ماریا دلا کونسولاتسیونه (S. Maria della Consolazione) در تودی (Todi) که شبیه کارهای برامانته است یکی از خصوصیات طبیعی و معمولی کارهای رنسانس بود. خودکفایی شکلها و ساخت و سازهای بشر تا آنجاست که دیگر لازم نیست کلیسا در مرکز شهر باشد بلکه خود به عنوان یک کل مستقل و کامل می‌تواند در هر محلی قرار بگیرد. رفتار فضایی معماری رنسانس از ایده "" ارگانیسم زنده شهری در خدمت تکامل خالص فرمی "" نشات می‌گیرد. ایده‌های جدید طراحی شهری در واقع آرزویی برای تعمیم هندسه به همه جوانب معماری و شهرسازی بود. خیابانها و میدانها با ساختمانهایی تعریف می‌شد که گویی از نقش‌برجسته‌های یکسان و همانند ساخته شده بودند. این ایده در کتاب مشهور ""فضاهای شهری"" اثر فرانچسکو دی جورجو و لوسیانو لاورنا کاملا آشکار است. بخش دوم معماری رنسانس دوره رنسانس آگوست 10, 2008 بدست yekmemar امتیاز به این بعد از گوتیک به یک دوره خیلی مهم به نام رنسانس می رسیم .خواستگاه رنسانس شهر فلورانس است و از نظر لغوی به معنای تجدید حیات و تولد دوباره می باشد .اولین بار لفظ رنسانس را فرانسویها در قرن 16 به کاربردند .علت اینکه به این دوره رنسانس می گویند این است که رنسانس بازگشت به تفکرات یونان و روم باستان است .یعنی تفکرات دوران کلاسیک . دوره رنسانس دوره خردگرایی -ریاضیات -منطق -انسان مداری است در این دوره کلیسا و تفکرات مذهبی کنار می رود و یک جنبش دموکراتیک به وجود می آید و مثل روم و یونان باستان پیشرفت علمی مطرح می شود و تاثیر آن از قرون وسطی است چون مسلمانان مسیحیان را شکست داده علم آنها وارد اروپا شده و دانشمندانی از شرق به عرب می آیند و باعث شکوفایی علمی شده و رنسانس به وجود می آید. در دوره گوتیک در اروپا بحث دانشمندان در این بود که مثلا سر یک سوزن چند فرشته وجود دارد و ساعتها روی این مسئله بحث می کردند در حالی که در همین زمان در کشورهای اسلامی الکل کشف می شود و ما دراین دوران رازی -خیام و… داریم . اما رنسانس : در این دوره ما اختراع باروت را داریم -اختراع چاپ و دریانوردی و کشف قطب نما . با رونق دریانوردی افرادی مثل ماژل آند راهی به فیلیپین و هندوستان پیدا می کنند و در اواخر دوره رنسانس کریستف کلن آمریکا را کشف می کند . در این دوره استعمار شروع می شود زیرا باروت را درست می کنند . گوتنبرگ دستگاه چاپ را اختراع می کند و اروپاییان چاپ را از چینی ها یاد می گیرند. با ساخت باروت می توانند توپ و تفنگ درست کنند در نتیجه توپ را روی کشتی گذارده و به یک طرف دیگر کره زمین رفته و آنجا را استعمار می کنند و ثروت کشورهای دیگر به اروپا سرازیر می شود و کشورهای دیگر فقیر شده و چون قدرت نظامی دارند در نتیجه این کار برای آنها بسیار راحت است .از قرن 15 به بعد در قرن 16 و17 استعمار کامل شکل می گیرد و کشورهایی مثل انگلیس -هلند -پرتقال -و فرانسه غنی شده و علم آنها پیشرفت می کند . نیوتن -کپلر-کوپرنیک در این دوره زندگی می کنند. از تبعات ساخت باروت این است که دور شهرها دیوار می کشند و برج و قلعه می سازند تا کاملا از شهر دفاع کنند.این را هم از شرق و دیوار چین یاد می گیرند. در دوره رنسانس در مورد هنر -نقاشی و معماری یک اتفاق دیگر هم می افتد و آن اختراع پرسپکتیو است .یعنی اول در نقاشی و بعد در معماری یاد می گیرند که روی صفحه 2 بعدی تصویر 3 بعدی بکشند که عمق در آن دیده شود .اولین بار نقاشی به نام مارداچو در ایتالیا صحنه ای از محراب یک کلیسا را می کشد که در تصویر این محراب کاملا عمق محراب مشخص است و بعد وجود دارد. در نتیجه معمارها هم از این نقاشی الهام می گیرند و اولین بار یک معمار رنسانسی به نام لئون باتیستا آلبرتی نمای یک کلیسا را که طراحی می کند به صورت 3 بعدی نشان می دهد . اسم این کلیسا سن آندرئا بود و این خود باعث تحول بزرگی در معماری می شود. معماران مشهور این دوره :آلبرتی -فیلیپو برونلسکی -رافائل -آنتونیوداسانگولا-کارلومادرنو -دوناتوبرامانته -میکل آنژ-لئوناردو داوینچی-جولیانو داسانگولا رنسانس یک تحول 300ساله است که از فلورانس شروع شد و در انگلستان پایان یافت. معماری رنسانس(۲) نگاهی به هنر عصر رنسانس با وجود اختلافی که در مورد تعیین زمان دقیق آغاز رنسانس وجود دارد، اما در تاریخ هنر بدیهی است که تحولات در عرصه ادبیات و هنر یک تا دو قرن پیش از رنسانس صنعتی و علمی رخ داده و تحولات چشمگیری در این عرصه به وقوع پیوسته است؛ به طوری که رنسانس یا تولد دوباره در هنر پیش از صنعت و فلسفه به وقوع پیوسته است. با وجود این‌که در تاریخ هنر، آغاز رنسانس به اموری همچون سال فتح قسطنطنیه در سال 1453 به وسیله سلطان محمد فاتح و تشکیل حکومت عثمانی به جای دولت بیزانس، یا پایان یافتن بیماری طاعون و اموری از این قبیل نسبت داده شده است؛ اما در نزد مورخان هنر این امر یقینی است که رنسانس هنری از ایتالیا آغاز شده، بدین ترتیب که هنرمندان ایتالیایی بر خلاف دیگر کشورهای اروپایی حاضر نشده بودند به سبک گوتیک در معماری تن دهند و حتی این مفهوم را به صورت طعن و استهزا برای این سبک به کار می‌‌بردند و علیه سبک گوتیک عصیان نموده و به سوی سبک جدید حرکت کردند. البته عده‌ای از معماران دوره رنسانس مانند برونلسکی (1) که در معماری دوره رنسانس تأثیرگذار بود و به عنوان پدر و بنیان‌گذار معماری رنسانس تلقی می‌شد؛ هنوز تحت تأثیر سبک گوتیک بوده و خود را از سیطره این شیوه رها نکرده و سبک او شیوه‌ای ترکیبی و آمیخته از عناصر گوتیک و رنسانس محسوب می‌گشت؛ اما به هر ترتیب، دوره سبک گوتیک به پایان رسیده بود و در معماری، افرادی همانند برونلسکی و برامانته (2) از جمله مؤثرترین معماران سبک جدید بودند. این گروه از معماران تلاش می‌کردند تا شیوه‌های کلاسیک معماری روم و یونان را که در تاریخ هنر از شکوه و عظمت هنری برخوردار بود، با پاره‌ای از خلاقیت‌ها و ابداعات، بار دیگر احیا کنند. به همین دلیل، برامانته می‌کوشید گنبد بنای ساختمان پانتئون را، که یکی از آثار برجسته معماری کلاسیک قلمداد می‌شود، بار دیگر بازآفرینی نماید. لازم به ذکر است که از جهت اصطلاح‌شناسی و ریشه‌شناسی لغوی، منظور از کلمه رنسانس (3) یا تولد دوباره، در میان موافقان با آن در دوره رنسانس، به معنای بازگشت به سوی سنت‌های کلاسیک هنر روم و یونان بود. در واقع، مخالفان سبک گوتیک معتقد بودند که می‌خواهند بار دیگر به سوی مولفه‌های هنری روم و یونان بازگردند و آن عناصر را احیا کنند. یکی از نکات مهم در تاریخ هنر این است که همواره در طول تاریخ، تقابلی میان سبک کلاسیک و مدرسی با سبک‌های مخالف کلاسیک به چشم می‌خورد و پیوسته عصیان و مخالفت در برابر سنت‌های کلاسیک و تعلیمی وجود داشته است. هر گاه ابداع، خلاقیت، نوآوری و رها شدن از سنت‌های تعلیمی و کلاسیک به اوج خود می‌رسید، دوباره بازگشت به سوی سنت‌های کلاسیک تکرار می‌شد و عده‌ای از هنرمندان جنبش‌ هنری را به سوی مولفه‌های تعلیمی و مدرسی معطوف می‌نمودند. همان طور که هر از گاهی، عصیان در برابر سبک تعلیمی و کلاسیک شکل می‌گرفت و پاره‌ای از سبک‌های هنری در مخالفت با چارچوب‌های کلاسیک به وجود می‌آمد. از این رو، پس از رنسانس که بازگشت به عناصر و ویژگی‌های کلاسیک هنر رخ داد، بار دیگر در قرن شانزدهم، سبک‌هایی همچون منریسم، باروک و روکوکو از اصول کلاسیک عدول کردند و یا دوباره پس از جریانات هنری قرن شانزدهم و هفدهم، بار دیگر عده‌ای از هنرمندان طبل نو‌کلاسیک را کوبیدند و رمانتیسم و رئالیسم دگر باره از جنبش نو‌کلاسیک فراروی نمودند و به سوی در خدمت گرفتن عناصری جدید در هنر گام برداشتند. از دیدگاه هنرمندان رنسانس، هنر روم و یونان رشد یافته و ایده‌آل تلقی می‌گشت و با توجه به سبک‌های پیش از رنسانس همچون گوتیک، بازگشت به سوی هنر یونان و روم، در واقع بازگشت به سبک کلاسیک و مدرسه‌ای بود و به منزله نوعی رشد‌یافتگی و نوزایی تلقی می‌شد. همان طور که نخستین فیلسوفان عصر رنسانس در قرن شانزدهم، هدف خود را از رنسانس یا تولد دوباره این گونه تفسیر می‌نمودند که می‌خواهند به فلسفه یونان و اندیشه‌های افلاطون و ارسطو بازگردند و تفسیر دوباره‌ای از آثار آن فیلسوفان ارائه دهند. فیلسوفان عصر رنسانس معتقد بودند که برخلاف عصر نوزایی، در عصر قرون وسطا، نسبت به اندیشه‌های فیلسوفان یونان بد‌فهمی و تفسیر نادرست وجود داشت و تلاش می‌نمودند تا تفسیر و قرائت صحیحی از فلسفه یونان ارائه دهند. در واقع، چه در عرصه هنر و چه در عرصه فلسفه، یونان و روم به منزله آرمان و ایده‌آل قلمداد می‌شد و هنرمندان و فیلسوفان اولیه، هرچند به تدریج به سوی ابداع و خلاقیت پیش رفتند و از سنت‌های یونانی و رومی فاصله گرفتند، اما در آغاز جنبش رنسانس، خود را وفادار به سنت کلاسیک یونان و روم نشان می‌دادند؛ همان طور که در قرن هجدهم نیز وقتی که سبک باروک مطرح شد، هنرمندان نو‌کلاسیک در مخالفت با سبک باروک، بار دیگر به سوی مولفه‌های کلاسیک گرایش پیدا نمودند. همانطور که بیان شد، در بسیاری از دوره‌های تاریخ هنر، هر از گاهی، آن گاه که از اصول کلاسیک و مدرسی عدول می‌شد، عده‌ای از هنرمندان در برابر جریانات انحرافی و یا التقاطی برخاسته و سبک کلاسیک را مطرح می‌نمودند. هنرمندان دوره رنسانس در عرصه نقاشی، مجسمه‌سازی و معماری، به دو دوره رنسانس آغازین یا اولیه و رنسانس پیشرفته یا مترقی تقسیم می‌شوند. دوره آغازین رنسانس به ابتدای قرن چهاردهم تا دهه دوم قرن پانزده تعلق دارد (1420 – 1300) و دوره دوم رنسانس متعلق به قرن چهاردهم تا پایان این قرن یعنی در سال‌های 1500 – 1420 می‌باشد. ویژگی‌های هنر رنسانس آغازین از ویژگی‌های سبک معماری در عصر رنسانس آغازین، می‌توان به مولفه‌های ذیل اشاره نمود: احیای معماری روم و یونان و احیای معماری پانتئون و پارتنون. معماران از ساخت بنای کلیسا به سوی ساخت ساختمان‌ها شهری و غیر مذهبی یا کاخ‌ها و استفاده از نماسازی و رده‌گیری تزیینی در دیوارهای ساختمان‌ها و ساختن خانه‌های ییلاقی به پیروی از روم باستان تغییر موضع دادند. (4) همچنین از دیگر حوزه‌های هنری که در عصر رنسانس آغازین، تحت تأثیر مدل‌های روم و یونان قرار گرفته است، مجسمه‌سازی است، به گونه‌ای که پیکرتراشی از جنبه تبلیغ دینی و ترویج مفاهیم دینی و کلیسایی خارج شد و از شخصیت‌های دینی، اسطوره‌زدایی نمود و در این دوره به جهت این‌که هنر بیش از آن‌که در خدمت کلیسا و چهره‌نمایی قدیسان باشد؛ برای اسطوره‌زدایی و تقدس‌زدایی از چهره‌های قدیسان است؛ از این رو، مجمسه‌های این دوران از هاله قدسی و چهره الهی برخوردار نیستند و برعکس مجسمه‌سازان می‌کوشند تا چهره‌های قدیسان را واقع‌نمایانه، زمینی و دنیوی نمایش دهند. به همین جهت دوناتلو (5) وقتی مجسمه حبقوق نبی را می‌سازد، آن قدر آن را بد منظر، بشری و دنیوی ساخته که این مجسمه به مجسمه پیغمبر کله کدو شهرت یافته است. از دیگر ویژگی‌های مجسمه‌سازی رنسانس آغازین، می‌توان به این موارد اشاره نمود: الگوبرداری از مجسمه‌سازی روم و یونان، ساختن مجسمه‌ها به صورت بزرگ و تنومند، واقع‌نمایی به جای آرمان‌گرایی و اسطوره‌نمایی، تصویر زمینی از چهره قدیسان و پیامبران، جدا شدن هنر از تبلیغ دینی و به خدمت در آمدن هنر برای هنر. گنبد کلیسای جامع فلورانس - طرحی از فیلیپو برونلسکی مجسمه حبقوق نبی - اثری از دوناتلو یکی از خلاقانه‌ترین و بدیع‌ترین ویژگی‌های رنسانس آغازین در نقاشی، همچنین می‌توان از تحولی نام برد که در شیوه‌های نقاشی این دوره به وقوع پیوست؛ به طوری که در نقاشی غرب برای نخستین بار از پرسپکتیو یا ژرفانگری استفاده شد و فردی همچون جوتو (6) در آثار خود پرسپکتیو را وارد ساخت. یا پس از او، نقاشی مانند مازاتچو (7) نیز در تصویرگری خود تصاویر را با حجم سه بعدی نشان می‌داد و یا از ژرفانمایی خطی استفاده می‌نمود و با ایجاد خطای دید، عمق را القا می‌نمود، به گونه‌ای که صورت نقاشی‌ها چهره‌ای واقع‌نمایانه به خود گرفتند. به علاوه در این دوره بود که هنرمندان از رنگ‌های گرم و سرد نیز برای نشان دادن پرسپکتیو جوی در نقاشی‌ها استفاده نمودند. در این دوره، افزون بر جوتو و مازاتچو، نقاشان دیگری همانند هوبرت ون آیک و یان وین آیک نیز به استفاده از پرسپکتیو در آثار خود پرداختند و با دیگر نقاشان رنسانس آغازین هم‌سو و هم‌داستان شدند. اثری از جوتو – تصویری از مسیح از این رو، می‌توان ویژگی‌های نقاشی رنسانس آغازین را در این موارد خلاصه نمود: بازگشت به سنت کلاسیک روم و یونان، وارد شدن پرسپکتیو خطی و جوی در نقاشی، کشیدن چهره‌ها به صورت غیر الهی و زمینی، ترسیم صحنه‌های غیر دینی، عرفی و تصویر نمودن تعداد زیاد انسان‌ها در نقاشی‌ها — که این امر ریشه در انسان‌گرایی عصر رنسانس دارد — ترسیم صحنه‌های معمولی و طبیعت‌گرایانه و تصاویر غیر آرمان‌گرایانه و غیر منسوب به قدیسان (که این امر نسبت به سابق و یا حتی دوره رنسانس مترقی کم‌رنگ‌تر می‌گردد). در قرن پانزدهم، رنسانس مترقی یا پیشرفته شکل می‌گیرد و در این دوره، بزرگترین هنرمندان و نقاشان عصر رنسانس و حتی تاریخ هنر پا به عرصه وجود می‌گذارند. در این دوره، شاهد نقاشانی همچون میکلانژ (8)، داوینچی (9)، تیسین (10) و رافائل (11) هستیم که هر یک از این نقاشان در تاریخ هنر کم‌نظیر هستند، به طوری که این دوره را عصر داوینچی، رافائل و میکلانژ نامیده‌اند. بار دیگر در این دوره، بر خلاف رنسانس آغازین، رویکرد آرمان‌گرایانه و الهی به شخصیت‌های دینی و قدیسان در نقاشی‌ها، به جای واقع‌گرایی محض اوایل رنسانس شکل می‌گیرد، به طوری که وقتی رافائل می‌خواهد مریم مقدس را به تصویر بکشد، بر خلاف دوناتلو در تصویر حبقوق نبی، او را به شکل یک شخص معمولی نمی‌کشد، بلکه در تصویر مریم مقدس و عیسی مسیح، نجابت، پاکی و عفت را ترسیم می‌کند، به طوری که چهره مریم مقدس همچون دیگر زنان، معمولی و عادی نیست و تعالی و تقدس در چهره او موج می‌زند. به علاوه در نقاشی‌های هنرمندان این دوران، سوژه‌های مذهبی و دینی بیشتر می‌شود و بر خلاف رنسانس آغازین از تصاویر طبیعی و صحنه‌های عادی و عرفی کاسته می‌شود. در این دوران، از لئوناردو داوینچی، آثاری همچون مونالیزا، شام آخر، پرده‌های مریم عذرا در میان صخره‌ها و پرده دینی قدیس یوحنا به یادگار می‌ماند و یا از میکلانژ آثاری فاخر به یادگار می‌ماند که می‌توان به دو پیکره باکوس و سوگ مریم عذرا بر جسد مسیح، نقش برجسته مریم عذرا، تندیس داود و نقاشی‌های دیواری کلیسای سیستین اشاره نمود. آن گونه که در تاریخ هنر معروف است، وی سه سال بر روی داربست دراز ‌کشید و سقف کلیسای سیستین را نقاشی نمود و داستان‌های پیامبران و انبیا را به روایت کتاب مقدس بر روی آن حک کرد که از آثار جاویدان تاریخ هنر به شمار می‌آید. همچنین از آثار رافائل می‌توان به تصلیب مسیح، نقاشی دیواری مدرسه آتن، پرده تاج نهادن بر سر مریم عذرا، پرده‌های دینی از مریم قدیس و مسیح با عناوینی همچون مریم عذرا و مرغ سقا و مریم عذرای سیستین نام برد. او علاقه زیادی به تصاویر مذهبی از جمله تصویر مریم مقدس داشت و این امر در آثار او به وضوح مشخص است و او از جمله کسانی است که شخصیت‌های آرمان‌گرایانه و مذهبی در آثار وی فراوان به چشم می‌خورد. نقاشی سقف کلیسای سیستین - اثری از میکلانژ ویژگی‌های هنری رنسانس مترقی عبارتند از: محوریت چهره‌های مذهبی، قدیسان و انبیا در مجسمه‌ها و نقاشی‌ها، نگاه آرمان‌گرایانه و الهی به تصاویر به جای واقعیت‌گرایی محض، اختراع دستگاه چاپ و ایجاد تحول در صنعت چاپ، کند و کاری بر روی چوب و فلز، ساخته شدن مجسمه‌ها به صورت تنومند و در قطعات بزرگ، جایگزینی موضوعات و سوژه‌های مذهبی و دینی به جای موضوعات عادی و طبیعی و بازگشت واقعی به هنر کلاسیک یونان و روم به همراه گرایش انسان‌گرایانه و اومانیستی. پس از شکل‌گیری هنر رنسانس و حضور آن در کشورهای اروپایی در قرن پانزدهم و شانزدهم، شیوه‌هایی که پس از این دوران شکل گرفت، هیچ یک به قوت و توانمندی دوره رنسانس نبود و به اقرار بسیاری از مورخان هنر، اوج و تعالی هنر رنسانس به قدری بود که تا مدت‌ها پس از قرن شانزده، هیچ یک از سبک‌ها و شیوه‌های هنری نتوانست اسلوب و عناصری را وارد هنر سازد که از دوره رنسانس باشکوه‌تر و ارزشمندتر باشد، به گونه‌ای که سبک‌هایی همچون منریسم و روکوکو، هنری التقاطی و غیر اصیل قلمداد می‌شدند و هیچگاه جایگاه و منزلت هنر رنسانس را تسخیر نکردند. اثری از رافائل – مریم مقدس با ماهی

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 284
:: ارسال شده در: آرشیو کل , معماری و شهر سازی ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 12:34]
تاریخ
معرفی عجایب هفتگانه جدید جهان دیوار بزرگ چین ، آرامگاه تاج محل (هند) ، شهر باستانی پترا (اردن) ، مجسمه حضرت مسیح ریودوژانیرو (برزیل) ، ویرانه های ماچو پیکچو متعلق به تمدن اینکا (پرو) ، هرم و بقایای شهر چیچن ایتزا متعلق به تمدن مایا (مکزیک) و کولوسئو رم (ایتالیا) به عنوان عجایب هفتگانه جدید جهان انتخاب شدند. چیچن ایتزا چیچن ایتزا اثری باستانی از تمدن مایا است که در کشور مکزیک واقع شده است. این اثر جزو میراث جهانی یونسکو به شمار می‌رود. در سال ۲۰۰۷ میلادی، این اثر به همراه ۶ اثر دیگر در یک رای گیری جهانی به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید معرفی شدند. محوطه (سایت) چیچن ایتزا شامل چندین ساختمان سنگی است که قبلاا به عنوان قصر، معبد، حمام، مغازه و … به کار می‌رفته اند. مطرح ترین قسمت های آن عبارتند از * El Castillo (قلعه) o مهمترین اثر این مجموعه، El Castillo ( به معنای قلعه در اسپانیولی) است که عبارتست از هرمی پلکانی که از هر چهار طرف دارای پله‌هایی تا بالای هرم است. این معبد، متعلق به خدای آسمان بوده است. * معبد جنگجویان * محوطه بازی * سایر سازه ها o معابد و سازه‌های دیگری نیز در محوطه اثر تاریخی چیچن ایتزا قرار دارند. مجسمه حضرت مسیح برزیل مجسمه مشهوری که در برزیل در شهر Rio de Janeiro قرار دارد و بسیاری از مردم آن را در تلویزیون دیده اند در حقیقت مجسمه مسیح منجی است. این مجسمه با 125 فوت ارتفاع در سال 1926 و در ارتفاع ۷۱۰ متری نوک کوه Corcovado ساخته شده است. مجسمه مذکور حالت ایستاده عیسی مسیح را در حالیکه دستان خود را کاملاً باز کرده است نشان می دهد که این حالت نشان دهنده پذیرش همه انسانها در آغوشش است. مجسمه عیسی مسیح نشانه برزیل است که امروزه شهرتی جهانی پیدا کرده است. توریستهایی که از برزیل دیدن می کنند حتماً به دیدن این مجسمه نیز می روند. دست چپ این مجسمه به سمت شمال شهر Rio de Janeiro و دست راست آن به سمت جنوب شهر اشاره می کند. مناظر بسیار جذابی را می توان از آنجا مشاهده کرد که نفس را در سینه تماشاچی حبس می کند. این مناظر شامل شهر Rio، خلیج، کوه Sugarloaf و ساحل رودخانه های Copacabana و Ipanema می شود. علاقمندان به فوتبال نیز می توانند منظره ای از استادیوم را مشاهده نمایند. کولوسئوم Coliseum معروفترین آمفی تئاتر دایره وار(بیضی) عظیم تاریخی که تعداد ردیف‌های صندلی آن به تعداد پنجاه هزار ودارای ۸۰ در ورودی است. واژه کلوسئوم به معنی «جایگاه بزرگ» نام دیگر آن آمفی تئاتر فلاویوسی(amphitheaterum flaviusi) است. ساخت کولوسئوم توسط Vespasian (وسپاسین)امپراطور سالهای ۶۹ تا ۷۰ روم پایه گذاری شد، پس از آن پسرش Titus (تیتوس)در سال ۸۰ بعد از میلاد آنرا بنا کرد، که نهایتا توسط Domitian (دومتین)برادر Titus که در سال ۸۱ بر وی غلبه کرد و بر جایگاه امپراطور روم نشست، کامل شد و به پایان رسید. کولوسئوم به عنوان اولین آمفی تئاتر دائمی و ماندگار ساخته شده در روم، در زمین‌های باتلاقی ما بین تپه‌های Esquiline(اسکوئیلین) و Caelian(کائلین) واقع شده بود. در این مجموعه امپراطور روم شاهد فجیع ترین جنایات به شکل کشتار بردگان و مسیحیان بوده‌است نبرد‌های خونین بر سر مرگ و زندگی گلادیاتور‌ها یکی از سرگرمی‌های روزانه امپراطوران و اشرافیان روم بوده‌است قدمت تاریخی و شکوه و جلال این عمارت از یک سو و کارامدی آن برای اجرای نمایش و امکان کنترل جمعیت، از سوی دیگر، باعث شد این سالن یکی از بزرگترین بناهای معماری روم باستان به شمار می‌رفت. پلان این مجموعه به شکل بیضی به قطر‌های ۱۸۸ و ۱۵۶ متر زیر بنای آن حدود ۶ جریب می‌باشد ارتفاع آن تقریبا به اندازه یک ساختمان۱۵ طبقه می‌رسد(حدود۴۸متر) کف صحنه چوبی است و در زیر آن مجموعه‌ای از اتاقها و گذرگاهها برای عبور حیوانات وحشی و سایر تدارکات لازم جهت راه اندازی و اجرای نمایش قرار گرفته‌است. تعداد ۸۰ دیوار به عنوان تکیه گاه برای طاق‌های گنبدی شکل، گذرگاهها، پلکان و ردیف‌های صندلی، روی صحنه قرار گرفته‌است. لبه بیرونی طاق‌های متوالی باعث اتصال طبقات مختلف و پلکان بین آنها به یکدیگر شده‌است. نمای داخلی Coliseum از بالا سه ردیف طاق‌های گنبدی شکل رو در روی ستون‌ها و سر ستون‌ها قرار گرفته‌اند، در ستون‌های طبقه اول سبک معماری دوریک (Doric)، در طبقه دوم سبک ایونیک (Ionic)، و در طبقه سوم سبک قرنتی (Corinthian) که نزدیک به سبک کلاسیک یونان بود، به کار رفته‌است.این بنا به دلیل عبور و مرور آسان جمعیت به داخل و خارج میدان یکی از شاهکار‌های مهندسی است در بالای این سه طبقه اصلی، طبقه زیرشیروانی شامل ستون‌های مستطیل شکل سبک قرنتی قرار دارد، فضای بین ستون‌ها با ۴۰ عدد پنجره کوچک مستطیل شکل پر شده‌است. در قسمت بالا، دیوارکوب‌ها و بندگاههایی وجود دارد که تیرک‌هایی را که سایه بان‌ها به آنها آویزان است، نگه داشته‌اند. در ساخت عمارت با دقت بسیاری از انواع ترکیبات ساختمانی استفاده شده، برای فونداسیون از بتون و برای ستون‌ها و طاق‌ها از سنگ آهک (تراورتن) استفاده شده، در ستون‌های به کار رفته برای دیوار دو طبقه زیرین، از نوعی سنگ متخلخل به نام توفا (Tufa) استفاده شده‌است. برای طبقات فوقانی و اکثر طاق‌ها از آجر بتونی استفاده شده‌است. دیوار چین دیوار چین که یکی از هفت اعجاز جهان شمرده می شود، در جهان به لحاظ زمان ساخت طولانی ترین و بزرگترین مهندسی تدافعی نظامی در قدیم است . این دیوار در نقشه جغرافیایی چین ۷۰۰۰ کیلومتر امتداد یافته است. این اثر سال ۱۹۸۷ در “فهرست میراث جهانی ” ثبت شد. تاریخ ساخت دیوار چین به قرن ۹ قبل از میلاد باز می گردد. حکومت وقت چین برای جلوگیری از حملات ملیت های شمالی ، برجهای آتش برای خبر رسانی و یا قلعه‌های مرزی برای حصول اطلاعات دشمن را در ارتباط با دیوار و بر روی آن ایجاد کرد . در دوره حکمرانی سلسله‌های بهار وپاییز و کشورهای جنگجو ،میان دوک ها جنگ بر پا شد و کشورها با استفاده از کوه‌های مرزی به ساخت دیوار پرداختند تا سال ۲۲۱ قبل از میلاد ،امپراتور چین شی خوان پس از به وحدت رساندن چین ، دیوارهای دوک ها را به هم متصل کرد که به صورت دیوار بزرگ در مرزهای شمالی بر روی کوه‌ها در آمد . او می خواست با این کار از حملات دشمن به مراتع شمالی جلوگیری کند. در این زمان طول دیوار چین به ۵۰۰۰ کیلومتر می رسید. در سلسله خان پس از سلسله چین طول دیوار به ۱۰ هزار کیلومتر رسید. در تاریخ دو هزار و اندی ساله چین، حکمرانان دوران مختلف به ساخت دیوار چین پرداختند . تا اینکه طول دیوار به ۵۰ هزار کیلومتر رسید. این میزان معادل گردش به دور کره زمین است . دیواری که اکنون مردم مشاهده می کنند ، دیوار متعلق به سلسله مینگ (سال ۱۳۶۸ – سال ۱۶۴۴ ) است از غرب به دروازه ” جایو گوان ” در استان گان سو چین و از شر ق به ساحل رود یالو جیان در استان لیائو نینگ در شمال شرقی چین منتهی می شود و درمیان آن ۹ استان- شهر و ناحیه خود مختار به طول ۷۳۰۰ کیلومتر وجود دارد و مردم انرا دیوار طولانی می نامند. دیوار چین به عنوان پروژه تدافعی بر روی کوه‌ها ساخته می شد از بیابان ها مراتع و لجنزارها عبور می کرد . کارگران طبق عوارض زمینی ،ساختار متفاوتی برای ایجاد دیوار در نظر گرفتند که درایت و عقل نیاکان چین را نشان می دهد. دیوار بر مسیر کوه‌های پر فراز و نشیب امتداد یافته است . در بیرون دیوار پرتگاه‌های بلند دیده می شود . در واقع کوه و دیوار به یکدیگر پیوند خورده اند . لذا دشمن به هیچوجه قادر به نفوذ به این دیوار نبود . دیوار چین معمولا با آجرهای بزرگ و سنگ مستطیل ساخته شده و در وسط ان خاک و خرده سنگ ریخته شده و ارتفاع ان ۱۰ متر است در پهنای دیوار برای عبور چهار اسب کافی است و در یک ردیف عرض آن ۴ -۵ متر است تا در زمان انتقال غلات و سلاحها مشکلی ایجاد نشود . طرف درونی دیوار، نرده سنگی و در وجود دارد که به آسانی حرکت می کند . در فاصله معیینی سکوی دیواری ویا برج آتش برای خبررسانی ساخته شده است . سکوی دیواری برای ذخیره سلاحها و غلات و استراحت سربازان است و در جنگ مخفیگاه بوده است . هنگامی که دشمن دست به حمله می زد برج های آتش روشن می کردند و سراسر کشور از حمله آگاه می شدند . اکنون مقاومت دیوار چین به عنوان یک مانع نظامی از بین رفته است. اما زیبایی معماری مخصوص آن دیدنی است . زیبایی دیوار چین پر ابهت ، و باعظمت است. از دور دیواری بلند و پر پیچ و خم بر روی کوه‌ها همانند اژدهایی در حال حرکت به چشم می خورد و صحنه‌ای شکوهمند ایجاد شده است . از نزدیک ، دروازه‌های پر ابهت ، دیوار ها ، سکوهای دیوار ی،برج های دیده بانی، برج های آتش هماهنگ با عوارض زمینی آکنده از دلربایی هنری است. دیوار چین دارای اهمیت تاریخی و فرهنگی و ارزش دیدنی است. چینی ها می گویند : ” کسی که به دیوار چین صعود نکرده باشد ، قهرمان نیست “. گردشگران چینی و خارجی از پیمودن دیوار احساس افتخار می کنند . حتی سران بسیاری کشورهای خارجی نیز فرصت دیدار از این اثر بزرگ را از دست نمی دهند . برخی از بخش های دیوار چین بخوبی حفظ شده است از جمله دیوار “بادلینگ ” در نزدیکی بیجنیگ دیوار ” سی ما تای ” ، دیوار ” موتیان یو ” ، دروازه شان حای گوان در انتهای شرقی دیوار چین است که نخستین دروازه چین نامیده می شود و دروازه “جایوگوان” در انتهای غرب در گان سو ،این بخش ها همچنین از مکان های بسیار مشهور و دیدنی دیوار است و گردشگران زیادی در تمام سال از آنها بازدید می کنند . دیوار چین تجسم درایت و رنج و زحمت میلیونها چینی در دوره باستان چین است . این اثر پس ازهزاران سال از بین نرفته و دارای دلربایی فناناپذیر و سمبل روحیه ملیت چین است . سال ۱۹۸۷ میلادی دیوار چین به عنوان “سمبل ملیت چین در فهرست میراث جهانی ثبت شد. ماچو پیچو (به اسپانیایی: Machu Picchu)، ماچو پیچو (به اسپانیایی: Machu Picchu)، به معنی قلهٔ قدیمی، از آثار دورهٔ اینکاها می‌باشد که در ارتفاع ۲٬۴۳۰ متری از سطح دریا در دامنهٔ کوه در بالای درهٔ اوروباما در کشور پرو و در ۷۰ کیلومتری شمال کوسکو قرار گرفته‌است. اغلب اوقات از آن به‌عنوان «شهر گمشدهٔ اینکاها» یاد می‌شود. ماچو پیچو احتمالأ شناخته شده‌ترین نماد امپراتوری اینکاها می‌باشد. این شهر در حدود سال ۱۴۵۰ میلادی ساخته‌شده‌ و صدها سال پیش در زمان فتح اینکاها توسط اسپانیایی‌ها متروک شده‌است. برای قرن‌ها فراموش شده‌بود و به جز عده‌ای از مردم محلی کسی از آن نامی به خاطر نداشته است. این اثر در سال ۱۹۱۱ میلادی توسط هیرام بینگهام، تاریخ‌شناس آمریکایی به جهانیان معرفی‌شد. پس از آن، ماچو پیچو به یکی از مناطق جذب توریست تبدیل ‌شد و در سال ۱۹۸۱ میلادی در فهرست آثار کشور پرو و در سال ۱۹۸۳ میلادی در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید. این اثر هم اکنون به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید شناخته می‌شود. ماچو پیچو با دیوارهای سنگی جلا داده‌شده مطابق با معماری کلاسیک اینکاها ساخته شده‌است. اولین بنای این مجموعه این‌تی‌هوآتانا (به اسپانیایی: Intihuatana)، معبد خورشید که اطاقی با ۳ پنجره و در منطقه‌ای از ماچو پیچو که باستانشناسان آن را منطقهٔ مقدس می‌نامند، می‌باشد. در سال ۲۰۰۳ میلادی تعداد توریست‌های این شهر باستانی ۴۰۰٬۰۰۰ نفر بوده‌است. در سپتامبر ۲۰۰۷ میلادی، پرو و دانشگاه ییل به توافقی مبنی بر استرداد صنایع دستی برداشته‌شده از ماچو پیچو در اوایل قرن بیستم میلادی توسط هیرام بینگهام دست یافتند . تاریخچه این‌تی‌هوآتانا (به انگلیسی: ‎Intihuatanais ‏)، تصور می‌شود یک ساعت نجومی است که توسط اینکاها طراحی و ساخته شده‌است. ماچو پیچو در حدود سال ۱۴۵۰ میلادی در ارتفاعات امپراتوری اینکاها ساخته شده‌است. این شهر در حدود ۱۰۰ سال بعد در پی پیروزی امپراتوری اسپانیا متروک شد. این دژ در ۵۰ مایلی کوسکو، پایتخت اینکاها قرار دارد و به همین دلیل هرگز مانند سایر شهرهای اینکاها پیدا و ویران نشده‌است. در طول قرنها، جنگل‌های اطراف این مجموعه رشد کرده و آن را پوشانده است و به همین دلیل از نظرها پنهان مانده‌است و تنها عدهٔ معدودی از وجود آن اطلاع داشته‌اند. در بیست و چهارم ژوئیهٔ سال ۱۹۱۱ میلادی، ماچو پیچو به‌وسیلهٔ هیرام بینگهام، تاریخ‌شناس آمریکایی در یک سخنرانی‌ در دانشگاه ییل به دنیای غرب معرفی شد. او به‌وسیلهٔ راهنمایی محلیانی که گهگاه به سایت مراجعه می‌کردند به آنجا هدایت شد. بینگهام مطالعات باستان‌شناسی را انجام داد و تحقیقاتش را دربارهٔ آن محل کامل کرد و آن را «شهر گمشدهٔ اینکاها» که نام اولین کتابش نیز بود، نامید. او هرگز اعتباری برای کسانی که او را به آن محل راهنمایی کردنند قائل نشد و آن را یک شایعهٔ محلی نامید. بینگهام در حال جستجو برای یافتن شهر ویکتوس، آخرین پناهگاه و موضع ایستادگی اینکاها در دوران تسلط اسپانیا بر پرو بود. در سال ۱۹۱۱ میلادی، بعد از سال‌ها کاوش و سفر در حوالی منطقه، او توسط کو‌اِن‌چو‌آنز (به اسپانیایی: Quechuans) که در ماچو پیچو و در زیرساخت‌های اصلی شهر زندگی می‌کرد به دژ هدایت شد. او چندین سفر دیگر انجام داد و حفاری‌هایی را نیز در سایت در حوالی سال ۱۹۱۵ میلادی هدایت کرد. او کتاب‌ها و مقالاتی دربارهٔ کشف ماچو پیچو نوشت. سیمون ویسبارد، کاوشگر قدیمی کوسکو، مدعی می‌باشد که انریک پالما، گابینو سانچز و آگوستین لیزاراگا که اسمامی‌شان بر روی یکی از صخره‌ها در آنجا در تاریخ ۱۴ ژوئیه سال ۱۹۰۱ میلادی حک شده‌است قبل از بینگهام آنجا را کشف کرده‌بودند. همچنین، در سال ۱۹۰۴ میلادی یک مهندس به نام فرانکلین ظاهراً اشاره‌ای به خرابه‌ها از فاصلهٔ دور داشته‌است. بنا بر ادعای خانوادهٔ پِین، او به توماس پِین، مبلغ مذهبی که در آن مکان زندگی می‌کرده است، دربارهٔ این محل گفته است. در سال ۱۹۰۶ میلادی، پین و مبلغی دیگر به نام استوارت ای مک نارین (۱۸۶۷ تا ۱۹۶۵ میلادی) ظاهراً به محل خرابه‌ها صعود کرده‌اند. در سال ۱۹۱۳، این مکان بعد از اینکه انجمن جغرافیای ملی (به انگلیسی: ‎National Geographic Society ‏) بحث‌های ماه آوریل را بطور کامل به آن اختصاص داد شهرت بسیاری پیدا کرد. در سال ۱۹۸۱ میلادی منطقه‌ای به وسعت ۳۲۵.۹۲ کیلومتر مربع که ماچو پیچو را احاطه کرده‌بود جزء میراث تاریخی پرو به ثبت رسید. این منطقه تنها به این خرابه‌ها محدود نمی‌شد بلکه شامل مناظر طبیعی منطقه‌ای نیز می‌شود. ماچو پیچو به‌عنوان میراث جهانی یونسکو در سال ۱۹۸۳ میلادی به ثبت رسید. و این منطقه «یک شاهکار خالص معماری و نشانه‌ای منحصر به فرد از تمدن اینکاها» نامیده شد. این اثر هم اکنون به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید شناخته می‌شود. منطقهٔ جغرافیایی ماچو پیچو در ۷۰ کیلومتری شمال غربی کوسکو، در بالاترین نقطهٔ کوه ماچو پیچو، ۲٬۳۵۰ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده‌است. این اثر از مهم‌ترین آثار باستانشناسی در آمریکای جنوبی و پربیننده‌ترین جاذبهٔ توریستی کشور پرو می‌باشد. از سمت بالا، در صخرهٔ ماچو پیچو، یک صفحهٔ سنگی عمودی ۶۰۰ متری قرار دارد که در انتها به رودخانهٔ اوروباما می‌رسد. مکان این شهر جزء اسرار نظامی بوده‌است. توریسم ماچو پیچو که جزء میراث ثبت شدهٔ یونسکو می‌باشد به‌عنوان پر بازدیدترین مکان توریستی کشور پرو و مهم‌ترین منبع درآمد، بطور پیوسته در معرض خطرهای اقتصادی و تجاری قراردارد. در اواخر ۱۹۹۰ میلادی، دولت پرو اجازهٔ ساخت ماشین کابلی و یک هتل لوکس همراه با رستوران و مجموعهٔ توریستی را در خرابه‌های سایت صادرکرد. این تصمیم با مخالفت دانشمندان و عموم مردم پرو روبرو شد. آنها معتقد بودند که تعداد زیاد توریست در سایت امکان اعمال خطر را بر آن افزایش می‌دهد. توریست‌های ماچو پیچو همه ساله در حال افزایش می‌باشد و در سال ۲۰۰۳ میلادی معادل ۴۰۰٬۰۰۰ نفر بوده‌است. [۱] به این منظور، اعتراض‌های شدیدی برای ساختن پل جدید در این سایت صورت گرفته است و یونسکو این سایت را در لیست آثار در معرض خطر قرار داده‌است. در هنگام استفاده از این سایت صدماتی به آن وارد شده‌است. در سپتامبر سال ۲۰۰۰ میلادی، ساعت آفتابی این‌تی‌هوآتانا به علت سقوط یک جرثقیل ۴۵۰ کیلوگرمی به شدت صدمه دید. این جرثقیل توسط یک شرکت تبلیغاتی که آگهی برای یک مدل آبجو می‌ساخت استفاده می‌شد. پترا به عربی ( البتراء ) شهری تاریخی در کشور پادشاهی اردن این شهر باستانی در ۲۶۲ کیلومتری جنوب شهر عمّان پایتخت اردن ودر غرب راه اصلی بین شهر عمّان وشهر عقبه واقع شده‌است. شهری است به کمال که همهٔ آن در کوه و در تخته سنگهایی به رنگ گل سرخ یا رنگ صورتی تراشیده شده‌است. از اینجاست که نام این شهر زیبا پترا نهاده شده‌است. کلمه (پترا) به زبان یونانی به معنی (صخره) است وچون این شهر باستانی تماماً در سنگ (صخره) کنده شده‌است آنرا پترا نامیده‌اند. همچنین این شهر تاریخی وزیبا را به خاطر گل سرخ گون بودنش بنام ( المدینة الوردیة ) نیز نامیده شده‌است، در سال ۱۹۷۸ میلادی کتابی در این مورد نوشته شده‌است که از تاریخ بنای این شهر باستانی سخن می‌گوید ، مؤلف نام کتاب را (الأسرار المَدینَة الوَردِیَة) نامگذاری نموده‌است. نام قدیم این شهر سلع بود، یعنی (صخره) رومیان نامش را به زبان خودشان ترجمه نموده‌اند. ، درقرن اول قبل از میلاد ودر عهد شاه غسانی حارث سوم درخشید. حدود کشور نَبَطی‌ها حدود کشور نَبَطی‌ها از ساحل شهر عسقلان در غرب فلسطین و در امتداد صحرای شام در سمت مشرق ادامه می‌یافت. شهر پترا حلقهٔ اتصال بین تمدن سرزمین میان‌رودان (یا بین‌النهرین) و سرزمین شام و شبه‌جزیره عربستان و مصر بوده‌است. این شهر که پایتخت کشور نَبَطی‌ها بود توانسته‌بود کنترل و زمام راه‌های تجارتی مناطق اطراف خود بدست گیرد، کاروانهای تجارتی از جنوب شبه‌جزیره عربستان و غزه و عسقلان و صور و دمشق از راه پترا پایتخت کشور نَبَطی‌ها می‌گذشته‌اند و این شهر از رونق خاصی برخوردار بوده‌اند. پایان حکومت نَبَطی‌ها پایان حکومت نَبَطی‌ها و خرابی پایتخت شهر پترا بدست رومیان در سال ۱۰۵ میلادی بوده‌است، قشون رومیان در سال ۱۰۵ میلادی سرزمین نَبَطی‌ها را محاصره می‌کنند وآب را به روی ساکنان شهر می‌بندند و سرانجام بعد از مدتی آن شهر را اشغال می‌کنند و به حکومت نَبَطی‌ها خاتمه می‌دهند. بیرون آمدن پترا از دست رومیان در سال ۶۳۶ میلادی عربها توانستند شهر پترا را از نفود رومی‌ها برهانند. ساکنان پترا پس از آن به کشاورزی اشتغال ورزیدند

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 141
:: ارسال شده در: آرشیو کل , معماری و شهر سازی ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 12:33]
تاریخ
معماری فولدینگ [ ] معماری فولدینگ یکی از سبک های مطرح در دهه پایانی قرن گذشته بود . فلسفه فولدینگ برای نخستین بار توسط فیلسوف فقید فرانسوی ، ژیل دلوز مطرح شد . وی همچون ژاک دریدا از جمله فلاسفه مکتب پسا ساختارگرایی محسوب می شود . دلوز نیز مانند دریدا اساس اندیشه خود را بر زیر سوال بردن بینش مدرن و مکتب ساختارگرایی قرار داد . فلسفه دلوز ، یک فلسفه افلاطون ستیز و دکارت ستیز است . به عبارت دیگر می توان بیان نمود که فولدینگ یک طرح ضد دکارتی است . از نظر دلوز ، هستی از زیر بناهای عقل ریاضی استخراج نشده است . وی در کتاب معروف خود ، ضد ادیپ سرمایه داری و اسکیزوفرنی ( 1972) خرد مدرن را مورد پرسش قرار داد . از نظر دلوز ، خرد هر جایی است . فلسفه فولدینگ منطق ارسطویی را نیز زیر سوال می برد . از نظر این فلسفه ، هیچ ارجحیتی در جهان وجود ندارد . زیر بنا و روبنا وجود ندارد . فولدینگ به دنبال تعدد است و می خواهد سلسله مراتب را از بین ببرد . این فلسفه در پی از بین بردن دو گانگی هاست . فولد یعنی چین و لایه های هزار تو ، یعنی هر لایه در کنار لایه دیگر ، همه چیز در کنار هم است ، هیچ اندیشه ای بر دیگری ارجحیت ندارد ، تفسیری بالاتر و فراتر از دیگری نیست ، همه چیز افقی است . به عبارت دیگر فولدینگ می خواهد منطق دو ارزشی را دیکانستراکت کند و کثرت و تباین را جایگزین آن کند . فولدینگ هم مانند دیکانستراکشن در پی از بین بردن مبناهای فکری تمدن غرب و بالاخص منطق مطلق و ریاضی گونه مدرن است . فولدینگ ، عمودگرایی ، طبقه بندی و سلسله مراتب مردود می داند و به جای آن افقی گرایی را مطرح می کند . از نظر فولدینگ همه چیز همسطح یکدیگر است . دلوز در کتاب خود به نام ، فولد ، لایبنیتز و باروک ( 1982 ) جهان را چنین تبیین می کند : " جهان به عنوان کالبدی از فولدها و سطوح بی نهایت که از طریق فضا ، زمان فشرده شده ، در هم پیچ و تاب خورده و پیچیده شده است . " دلوز هستی و اجزاء آن را همواره در حال شدن می بیند . یکی از موارد کلیدی در مباحث مطرح شده توسط دلوز ، افقی گرایی است . دلوز به همراه یار همفکر خود ، فیلیکس گاتاری ، مقاله ای به نام " ریزوم " در سال 1976 در پاریس منتشر کرد . این موضوع در کتاب هزار سطح صاف ( 1980) به صورت کامل تر توسط این دو مطرح گردید . رزیوم گیاهی است بر خلاف سایر گیاهان ، ساقه آن به صورت افقی و در زیر خاک رشد می کند . برگ های آن خارج از خاک است . با قطع بخشی از ساقه آن ، این گیاه از بین نمی رود ، بلکه از همانجا در زیر خاک گسترش می یابد و جوانه های تازه ایجاد می کند . این دو متفکر با مطرح نمودن بحث ریزوم ، سعی در بنیان فکنی اندیشه غرب کردند و اصول اولیه آن را زیر سوال بردند . از نظر آنها ، عقلانیت غرب به صورت سلسله مراتب عمودوار ، درخت گونه و مرکز مدار است . بحث فولدینگ در معماری از اوایل دهه 1990 مطرح شد و به تدریج اکثر معماران نامدار سبک دیکانستراکشن مانند پیتر آیزنمن ، فرانک گهری ، زاها حدید و حتی معماران مدرنیست فیلیپ جانسون به این سمت گرایش پیدا کردند . از دیگر معماران و نظریه پردازان سبک فولدینگ می توان از بهرام شیردل ، جفری کیپینز ، گرگ لین و چارلز جنکز نام برد . همانند دیکانستراکشن ، خواستگاه فلسفه فولدینگ در فرانسه و معماری فولدینگ در آمریکا بوده است. این معماران در کارهای جدید خود پیچیدگی را با وحدت یا تقابل نشان نمی دهند بلکه به صورت نرم و انعطاف پذیر ، پیچیدگی ها و گوناگونی های مختلف را در هم می آمیزند . این کار باعث از بین بردن تفاوت ها نمی شود . باعث ایجاد یک پدیده همگون یکپارچه نیز نمی گردد ، بلکه این عوامل و نیروها به صورت نرم و انعطاف پذیر در هم می آمیزد . هویت و خصوصیت هر یک از این عوامل در نهایت حفظ می شود مانند لایه های درونی زمین که تحت فشارهای خارجی تغییر شکل می دهند ، در عین این که خصوصیات خود را حفظ می کنند . نظریه دیکانستراکشن جهان را به عنوان زمینه هایی از تفاوت ها می دید و این تضاد ها را در معماری شکل می داد . این منطق تضاد گونه در حال نرم شدن است تا خصوصیات بافت شهری و فرهنگی را به گونه ای بهتر مورد استفاده قرار دهد . دیکانستراکشنیست ها عدم هماهنگی های درون پروژه را در ساختمان و سایت نمایش می دادند و این نقطه آغاز پروژه آنها بود . ولی آنها هم اکنون این تفاوت ها را در تقابل نشان نمی دهند ، بلکه آنها را به صورت انعطاف پذیری در هم می آمیزند و یک منطق سیال و مرتبط را دنبال می کنند . اگر در گذشته پیچیدگی ها و تضاد از دل تقابل های درونی پروژه بیرون می آمد ، در حال حاضر خصوصیات مکانی ، مصالح و برنامه به صورت انعطاف پذیری روی همدیگر تا می شوند ، در حالی که هویت هر یک حفظ می شوند . معماری فولدینگ در مقیاس شهری در جایی بین زمینه گرایی و بیان گرایی قرار دارد . فرم های انعطاف پذیر نه به صورت کامل هندسی هستند و نه به شکل دلبخواهی . در مقیاس شهر ، این لایه های تا شده و انعطاف پذیر نه نسبت به بافت مجاور خود بی تفاوت اند و نه مطابق با آنند ، بلکه از شرایط محیطی بهره می جویند و آنها را در منطق پیچ خورده و منحنی خود جای می دهند . گرگ لین در تعریف معماری فولدینگ می گوید : " فولدینگ یعنی تلفیق نمودن عوامل نامربوط در یک مخلوط به هم پیوسته . " در این رابطه می توان لایه های رسوبی در کوه ها را مثال زد که در اثر فشارهای درونی زمین روی یکدیگر خم شده و پیچ و تاب خورده اند . در عین این که هر لایه خصوصیات درونی خود را حفظ کرده است ، ولی با لایه مجاور خود درگیر شده و لایه ها به صورت انعطاف پذیری در کنار یکدیگر انحناء پیدا کرده اند . معماری فولدینگ معماری نئو باروک نیز نامیده می شود . در معماری باروک ، سبک های یونانی ، رومی ، شرقی ، رومانسک ، گوتیک و کلاسیک روی یکدیگر تا می شوند و کالبد بنا و سطوح مواج دیوارها نسبت به شرایط انعطاف پذیرند . همانگونه که در معماری فولدینگ انعطاف پذیری احجام و سطوح مختلف توسط تکنولوژی جدید ، که همان رایانه است ، انجام می شود . تکنولوژی رایانه قادر است بین دو شکل ، شکل های میانی را برای انتقال نرم یکی به دیگری انجام دهد . این انتقال نرم مدت ها است که در فیلم های تبلیغاتی ، فیلم های ویدیویی و فیلم های سینمایی انجام می شود . در فیلم ویدیویی مایکل جکسون به نام سیاه و سفید ، تصویر صورت چند فرد مختلف که از نژادها ، رنگ ها ، جنسیت و سنین مختلف بودند گرفته شده بود و در مقابل چشمان حیرت زده تماشاگران تلویزیون ، تصویر یکی به دیگری تبدیل می شد ، بدون اینکه بیننده احساس کند که این لایه های بین دو صورت کاملا متفاوت به صورت تصنعی و یا ناهمگون به یکدیگر تبدیل می شوند . در فیلم پایان گر 2 ( Terminator 2 ) نیز هنر پیشه ای که نقش منفی داشت می توانست کالبد خود را به صورت جیوه در بیاورد و همانند جیوه در هر شرایطی تغییر حالت دهد . در روی کف زمین به صورت یک کف پوش پهن شود و سپس از روی کف بلند شده و به صورت انسان و یا حالت های دیگر در آید . امروزه با استفاده از رایانه ، این انتقال و تغییر شکل به راحتی قابل اجرا است و معماران فولدینگ سعی می کنند که معماری را با علم روز همگون و همسو سازند . در این رابطه بهرام شیردل در مصاحبه خود در مجله آبادی می گوید : " فکر من و همکارانم در معماری و شهر سازی ، قابل انعطاف کردن فضاها است به گونه ای که جوابگوی تفاوت های بی شماری باشد ،... همیشه معتقد بوده ام باید معماری جدیدی به وجود آید که با افکار و زندگی زمان خود انطباق داشته باشد و فرهنگ و تمدن موجود را غنی تر کند ... انسان با گذشت زمان افکار و خصوصیاتش تغییر می کند - بر عکس سایر جانداران - معماری هم باید تبع آن تغییر کند . " پیتر آیزنمن به عنوان بانی طرح فلسفه فولدینگ در حوزه معماری واژه " Weak Form " یا " فرم ضعیف " را مطرح کرده است . فرمی که قابل انعطاف است و خود را با شرایط محیطی وفق دهد .همانطور که ژله با شکل ظرف خود تطبیق می یابد . لذا فرم ها یا لایه های معماری فولدینگ ، در مجاور و همتراز یکدیگر به صورت انعطاف پذیر و در انطباق با شرایط کالبدی ، اجتماعی و تاریخی محیط در سایت قرار می گیرند . آیزنمن در طرح خود برای مرکز گردهمایی کلمبوس ( 92-1990) موضوع اشاره شده ، در فوق را به صورت کالبد معماری نشان داده است . به طور کلی در اکثر شهرهای بزرگ آمریکا ساختمانی به نام مرکز گردهمایی وجود دارد . در این نوع ساختمان ها به صورت مستمر جلسات ، سخنرانی ها و نمایشگاهای مختلف از طرف اصناف ، سازمان ها و نهادها گوناگون که موقعیت محلی ، ملی و یابین المللی دارند برگزار می شود . مرکز گردهمایی کلمبوس در شمال مرکز شهر کلمبوس و در واقع در مرز بین مرکز شهر و قسمت شمالی شهر قرار دارد . در سمت غرب ساختمان ،های استریت که یکی از دو خیابان اصلی شهر است عبور می کند و از جنوب تا شمال و مرکز شهر را به یکدیگر متصل می کند . از سه طرف دیگر سایت ، بزرگراههای سرتاسری و خطوط راه آهن عبور می کنند و پل های چند طبقه متعدد در اطراف سایت این خطوط را به یکدیگر متصل کرده است . به عبارتی در غرب سایت مهم ترین مسیر ارتباطی محلی و داخل شهری ، و در سه طرف دیگر سایت خطوط ارتباطی داخل و بین شهری قرار دارد . تصمیمات اتخاذ شده و یا اطلاعات کسب شده در گردهمایی های داخل این ساختمان از طریق خطوط تلفن ، فاکس و اینترنت و همچنین مطبوعات و رسانه های مختلف به سراسر کشور منتقل می شود . لذا از یک طرف این ساختمان مرکز تبادل اطلاعات است و لایه های مختلف از این مرکز این اطلاعات را به مناطق مختلف منتقل می کنند . از طرف دیگر این مکان مرکز خطوط ارتباطی محلی و بین شهری است و لایه های مختلف راه های ارتباطی از چهار طرف این ساختمان عبور می کنند . آیزنمن این جند لایگی خطوط اطلاعاتی و راه های ارتباطی در عصر ابر رسانه ها را در ساختمان خود به صورت کالبدی به نمایش گذارده است . لایه های مختلف ساختمان خود به صورت کالبدی به نمایش گذارده است . لایه های مختلف ساختمان در حالت افقی ، به صورت همتراز و با موقعیت همسان در کنار یکدیگر قرار گرفته اند و مجموع این لایه ها کلیت واحدی را به نام مرکز گردهمایی کلمبوس تشکیل داده اند . نکته حائز اهمیت دیگر در طرح آیزنمن این است که ساختمان دارای یک دوگانگی در مقیاس است که به هر دو آنها بدون ارجحیت یکی بر دیگری توجه شده است . یکی مقیاس بزرگ شهر است و از دید داخل برج های مرتفع مرکز شهر ، این ساختمان مقیاسی در حد بزرگراههای اطراف خود دارد . همچنین از دید عابر پیاده در مجاور خیابان اصلی شهر ، مقیاس ساختمان خرد شده و مقیاس آن در حد مقیاس نسبتا کوچک ساختمان های محلی اطراف خیابان است . یکی دیگر از پروژه های جالب توجه در این سبک ، سرنگون ساختن برج سیرز در شهر شیکاگو توسط گرگ لین است . برج سیرز ، به ارتفاع 110 طبقه مرتفع ترین ساختمان ساخته شده به سبک مدرن است . این ساختمان توسط شرکت معتبر S.O.M بین سالهای 74-1970 ساخته شد . مهندس معمار آن بروس گراهام و مهندس سازه آن فضلور خان - پاکستانی تبار - بود . این ساختمان نماد و نمودی کامل از سبک مدرن و اندیشه مدرن است . نمای خارجی برج تماما با شیشه هایی به رنگ برنز و آلومینیوم سیاه رنگ پوشش شده است و می توان آنرا دنباله شیوه میس وندروهه و شعار کمتر بیشتر است دانست . این برج از نه مکعب مستطیل چسبیده به هم تشکیل شده که به صورت سلسله وار هر کدام تا ارتفاع معینی بالا می روند . دو مکعب مستطیل آخر به ارتفاع 443 متر می رسند . فضلور خان برای هر مکعب مستطیل 25 ستون فلزی در نظر گرفت . لزا برج سیزر از نه لایه - مکعب مستطیل - و هر لایه از 25 لایه - سیستم سازه - تشکیل شده است . گرگ لین در پروژه خود - به صورت نمادین - با تبر ، تیشه به ریشه این نماد مدرنیته و معماری مدرن زد و عمود گرایی را به افقی گرایی تبدیل کرد . پس از انداختن برج به روی زمین ، لین لایه های هندسی طویل و قائم الزاویه آن را برطبق شرایط سایت در بین رودخانه ، خیابان و ساختمان های مجاور ، همانند نوارهای خمیری شکل ، در کنار هم قرار داد . این لایه ها در عین این که هر یک خصوصیات خود را حفظ کردند ، ولی با توجه به شرایط موجود در سایت به حالت نرم و انعطاف پذیر ، به صورت افقی و بدون هیچ گونه ارجحیتی در بین عوامل موجود در سایت قرار گرفتند

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 212
:: ارسال شده در: آرشیو کل , معماری و شهر سازی ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 12:32]
تاریخ
هنر معماری در روم شرقی ( بیزانس ) در قرن ششم میلادی با آغاز حکومت « ژوستی نیانوس » به وجود آمد. دوران فرمانروایی او را «نخستین عصر طلایی »هنر امپراتوری روم شرقی نام گذاری کرده اند. درزمان ژوستی نیانوس شهر راونا به صورت پایگاه عمده ای برای گسترش نفوذ سلطه ی بیزانس بر ایتالیا در آمد. کلیسای سان ویتاله در شهر راونا معرف معماری بیزانس است که در قلمرو روم غربی ساخته شده است.پلان آن هشت ضلعی است و گنبدی بر روی این هشت ضلعی قرار گرفته است این بنا به خوبی نشان می دهد که ادامه معماری بنای آرامگاه سانتاکوستانستا در شهر رم است. تفاوت های بین دو بنا: سانتاکوستانستا کوچکتر از سان ویتاله است. فضای درونی سان ویتاله بیشتر است. تزئینات سان ویتاله غنی تر است. اصول تاغ بندی در سان ویتاله به گونه ای است که ساختمان به دلیل پنجره های وسیع غرق در نور گشته است. بیزانس شامل دودوره می باشد. کلیساهای دوره اول (پیش از پسین)از نظر پلان به سه گروه عمده تقسیم می شوند: ۱- کلیساهایی با پلان باسیلیکایی(پلان محوری): شباهت به پلان باسیلیکاهای رومی داشتند.تفاوت اساسی آنها با باسیلیکا وجود محور عرضی ثانوی که عمود بر محور طولی است و در نقطه ورودی اصلی قرار گرفته است. ۲- کلیساهایی بر اساس یک پلان مرکزی: در این بناها توجه به نقطه مرکزی است. تفاوت آن با پلان محوری در عدم وجود مانع بر سر راه گذر مستقیم به مرکز بنا و قرارگیری مؤمنان گرداگر یکدیگر در مقابل محراب می باشد. از نمونه های آن کلیساهای سان ویتاله در راونا، سن گریگوری در زوراتنتس، سانتا سرجیوس و باکوس در استانبول. ۳- کلیساهایی براساس ترکیب دو پلان محوری و مرکزی: بناهای مذهبی در این گروه جای می گیرند. وترکیبی از دوپلان قبلی می باشد.از بناهای شاخص آن کلیسای ایا صوفیه در شهر استانبول است که یکی از شاهکارهای معمای بیزانس می باشد. کلیسای ایا صوفیه مهمترین بنای به جای مانده از زمان ژوستی نین در استانبول می باشد. از اصل یونانی «هاگیا صوفیا»به معنی کلیسای حکمت مقدس گرفته شده است. معماران آن آنتیموس ترالسی و اسیدروس میلوتوسی می باشدند. در سالهای ۵۳۷- ۵۳۲ میلادی ساخته شده است. ابعاد آن ۷۲*۹۱ متر ، قطر گنبد ۳۱ متر، ارتفاع گنبد از سطح زمین ۵۶ متر می باشد. با افزوده شدن پشت بند عظیم بر طرح اصلی و چهارمناره رفیع ترکی پس از پیروزی عثمانیها در ۱۴۵۳ میلادی ایاصوفیه به یک مسجد تبدیل شد. این بنا در سده بیستم از حالت یک بنای مذهبی در آمد و امروزه به صورت موزه در معرض دید مردم قرار دارد. نقشه ساختمان ترکیبی منحصر به فرد از عناصر گوناگون است؛ بنا دارای محور طولی کلیساهای مستطیل شکل صدر مسیحیت است. قسمت مرکزی یا صحن از محوطه ای چهارگوش واقع در زیر گنبدی عظیم تشکیل شده است. موضوع قابل توجه در این بنا کیفیت و کمیت نوری است که وارد آن می شود. زیر گنبد مرکزی ۴۰ پنجره تعبیه شده که نور را به درون وارد می کنند. انتقال تدریجی از بدنه چهارگوش به لبه مدور گنبد به وسیله سه گوشی های کروی شکل موسوم به تاسچه انجام گرفته است. برای حل مسئله فشار گنبد اصلی نیروبه وسیله “پندنتیوها “(تبدیلگر) که همان سه گوش های کروی است و در چهار گوشه زیر گنبد قرار دارد به چهار فیل پایه عظیم و نگهدارنده منتقل می شود. از سوی دیگر به وسیله نیم گنبد شرقی و غربی فشار های حاصله به طرف خارج و پایین انتقال می یابد. دوره بیزانس پسین دونوع پلان عمده رایج گردید: ۱- صلیب باز ۲- صلیب بسته ساختمان ها به شکل مکعب گنبد دار که مکعب بر روی نوعی استوانه یا بدنه مدور نهاده شده و بالا رفته است. کلیساها از نظر حجم کوچک، عمودی و چهار دهانه اند. سطوح دیوار بیرونی آن ها با نقش برجسته تزئین شده است. نمونه آن ؛ کلیسای تئوتوکس در ۱۰۴۰ میلادی در شهر هوسیوس لوکاس یونان می باشد که در آن یک صلیب گنبددار وچهار بازوی هم اندازه تاغ دار(صلیب یونانی) را می توان دید. نمونه دیگر کلیسای کاتولیکون است که در آن می توان سقفی گنبدی بر بالای یک هشت ضلعی مشاهده نمود. کلیسای سان مارکو در شهر ونیز نیز شکل صلیب یونانی دارد که منشأ بیزانسی آن را نشان می دهد. چند نمونه دیگر ؛ کلیسای سان آندریو کلیسای هویپ سیم ، کلیسای سان افسوس و هاگیا صوفیا در مالونیکا ویژگی های سبکی معماری بیزانس(۳۰۰-۱۰۰۰ میلادی) ۱- نقشه ی صلیبی یونانی با دیوارهای آجری طرح دار به شکل پیچ دار، مشبک یا هفت و هشت ۲- گنبد بزرگ بنا شده روی نیم گنبدهای معلق ۳- نمای خارجی ساده ۴- ستون های بنا شده در یک ردیف ۵- سرستون های حجاری شده سبدی شکل ۶- راهروهای پوشیده از مرمر رنگی و موزائیک های پردانه در طبقه فوقانی پیشینه تاریخی: همان طور که می دانیم دیوکلسین، قلمرو وسیع امپراتوری روم را به دو بخش شرقی و غربی بین خود و فرماندهان همطرازش تفسیم نمود، و عملاً اضمحلال امپراتوری قدرتمند روم را نادانسته پی ریزی نمود. پس از آن کنستانتین شهر باستانی بیزانس را دوباره ساخت و کنستانتسنوپل (قسطنطنیه) نام گرفت. این شهر به طور شگفت انگیزی در سرنوشت شهر (روم) مرکز امپراتوری موثر واقع شد و با تضعیف قدرت امپراتوری روم، کشور روم به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد، و بدین طریق امپراتوری روم شرقی (بیزانس) شکل گرفت. فرمانروایی بیزانس به دست امپراتور آرکادیوس افتاد که شهر بیزانس (استانبول امروزی) را با همان نام قدیمی اش پایتخت خود قرار داد. بیزانس، شهر بندری مهمی که به دلیل قرار گرفتن در منطقه ای که کوتاهترین مسیر غرب به مشرق زمین بود، اهمیت تجاری خاصی داشت و از تمدن چشم گیری برخوردار بود. ساکنان آن دارای سنت های پا برجایی بوده اند، به طوری که سلطه دیگران را به دشواری پذیرا شده اند. مثلاً یکی از حکمرانان هوادار اسپارت که در سال ۴۰۵ ق.م بر این شهر تحمیل شد، پس از ۱۶ سال مقاومت از شهر بیرون رانده شد. بیزانس شهری بود با ویژگیهای اقتصادی سیاسی و فرهنگی خاص که ابزارهای لازم را فراهم آورد تا با فرهنگ و ارزش های فرهنگی و اجتماعی سرزمینهای مجاور آشنا شود و از این راه آثار هنری را به جهان عرضه کرده که هم جهانی هستند و هم از سنتها و فرهنگهای بومی و منطقه ای مایه گرفته اند. این شهر با این که قبلاً مرکز حکومتی به بزرگی امپراتوری روم نبوده ولیکن به تمدنهای روم و یونان در غرب، بابل، ایلام، اورارتو، هیتی و ایران از شرق دسترسی داشت، به همین دلیل بسیاری از پژوهشگران معتقدند که هنر و معماری بیزانس بی تأثیر از هنر و معماری مشرق زمین نیست. هنر بیزانس، هنری است که تجلی‌گاه جهان مسیحیت است. در هنر این دوران همچون سایر نحله‌های هنری، تاثیرات شیوه‌های بیان اعصار گذشته که با عنوان بینش هنری از آن یاد می‌شود، استمرار دارد. عصر بیزانس از مبهم‌ترین دوره‌های تاریخی است و به همین دلیل از این هنر به هنر قرون وسطا یاد می‌شود. هنرشناسان، هنر بیزانس را هنری تلفیقی و ترکیبی می‌دانند که شگردهای هنری دوران گذشته رم و یونان در عصر کهن در آن ظاهر شده است. در پدید آمدن هنر بیزانس و شکل گیری آن سه عنصر عمده نقش داشته: نخست ضرورت اداری، دوم تأثیرات هلنیستی و سوم فرآیند تأثیرگذاریهای معاصر از پادشاهی ساسانی در ایران. آنچه که امروزه مشخص شده اینست که مجموعه اندیشه ها و تفکراتی که به تدریج در این قطب جهان نظم یافتند و به هماهنگی رسیده اند، بر ریاضیات استوار بوده اند و بر اساس یافته های ریاضی، میان جهان فکر و جهان ماده اعتقاد به جدایی وجود داشته و انسان موجودی حائل میان این دو جهان دانسته می شده است. در این نظریه ها، انئیشه ها و تفکرات هند و ایرانی و هم اعتقادات بابلی و مصریها جای داشته است. معماری: هنر معماری در روم شرقی (بیزانس) تا قرن ششم میلادی تحت تأثیر مسیحیت آغازین بود، این هنر در قرن ششم میلادی با آغاز حکومت «ژوستی نیانوس»، به وجود آمد او در هنر پروری همتای کنستامتین بود و آثاری که وی مورد حمایت و تشویق قرار داد، همه شکوه و عظمتی شاهانه داشتند تا جایی که دوران فرمانروایی او را به حق «نخستین عصر طلائی» هنر امپراتوری روم شرقی نامگذاری کرده اند. باید به این نکته اشاره نمود که بهترین گنجینه یادگاری «نخستین عصر طلائی» اکنون در خاک ایتالیا - که در شهر «راونا» کشف شده - جلوه گری می کنند، نه در شهر کنستانتینوپل (استانبول). شهر راونا که در اصل پایگاه نیروی دریایی در ساحل دریای آدریاتیک بود، از سال ۴۰۲ میلادی به بعد پایتخت امپراتوران روم غربی، و پس از آن در پایان همان قرن مقر فرمانروایی تئودوریک پادشاه استروگوتها شد، که همه چیز را به سبک و سیاق هنری کنستانتینوپل می پسندید، و به همین علت در زمان ژوستی نیانوس شهر راونا به صورت پایگاه عمده ای برای گسترش و نفوذ سلطه بیزانس بر ایتالیا در آمد. مهمترین بنایی که در آن شهر در سالهای ۴۷-۵۲۶ میلادی ساخته شد، کلیسای «سان ویتاله» است. این ساختمان معرف معماری بیزانس است که در قلمرو روم غربی ساخته شد، و به طور قطع از آثار کنستانتینوپل اقتباس شده است. پلان آن هشت ضلعی است و گنبدی بر روی این هست ضلعی قرار گرفته است. پلان کلیسای سان ویتاله لازم به ذکر است، این بنا به خوبی نشان می دهد که ادامه معماری بنای آرامگاه سانتاکوستانستا (ر.ک. معماری صدر مسیحیت) در شهر رم است. با این تفاوت که مراحل تحول میان آن دو بنا در امپراتوری روم شرقی به وقوع پیوسته است. چون در همین جا (بیزانس) در طول یک قرن ساختمانهای گنبد دار رواج و گسترش یافته بودند، از طرف دیگر از نظر مقیاس کلیسای سانتاکوستانستا، کوچکتر از سان ویتاله است، فضای درونی سان ویتاله بیشتر و با تزئینات غنیتری آراسته شده است. در کلیسای سان ویتاله بر اثر اصول ساختمانی تازه ای که در تاق بندی به کار گرفته شده این امکان به وجود آمده است که در هر منطفه پنجره ای وسیع در بنا تعبیه گردد و داخل ساختمان را غرق در نور سازد. در این ساختمان ساده ترین عناصر محور طولی کلیسای مستطیل شکل یعنی محوطه ای که با سقف متقاطع برای محراب در نظر گرفته شده و همچنین یک دهلیز طولی در مقابل ساختمان به چشم می خورد. در اینجا باید به این نکته مهم اشاره نمود که مثلاً در شهر راونا «کلیسای سان آپولیناره» با پلان مستطیل شکل ساخته شده و این نشانگر این مسئله است که کلیسای مرکزی و به ویژه سان ویتاله تا چه حد در قلمرو روم غریب می نماید. پس به این نتیجه می رسیم که از زمان ژوستی نین به بعد کلیسای گنبد دار، با نقشه ای متمرکز (مرکزی) در قسمت اصلی بنا رواج یافت و بر دنیای مسیحیت ارتدوکس حکمفرما گردید. درست همان طور که نقشه محوری کلیسای مستطیل شکل بعدها معماری قرون وسطایی مغرب زمین را تحت تأثیر و به عبارتی زیر سلطه خود آورد. کلیسای سان آپولیناره، راونا به طور کلی باید گقت بناهایی که در طول دوران حکومت بیزانس که از سال ۳۳۰ میلادی تا سال ۱۴۵۳ میلادی ساخته شده اند، متنوع و تعدادشان فراوان و این به دو علت عمده بستگی داشته است. نخست وجود ملتهای مختلف که تابعه امپراتوری بودند، دوم طولانی بودن دوران حاکمیت بیزانس، همین مسئله موجب گردیده که نامیدن تمامی آنها به یک شکل، منطقی به نظر نرسد و از این روی است که این دوره زمانی از دیدگاه پژوهندگان این رشته به بخش هایی تقسیم شدهف که هر یک دارای ویژگیهای معینی هستند. ساختمانهایی که در هر یک از مناطق تحت قلمرو امپراتوری ساخته شده اند در مصالح ساختمانی تابع امکانات محلی است و البته بر اساس برنامه ای مدرن ساخته شده اند. در شمال غربی ایتالیا، آجر، در شهرهای ساحلی و روی زمین های صخره ای در سوریه و فلسطین و بحشی از آسیای صغیر (ترکیه) از سنگ استفاده شده است. کلیساهای بیزانس از نظر پلان پیش از دوره بیزانس پسین به سه گروه عمده تقسیم شده که عبارتند از: الف) کلیساهایی که به پلان باسیلیکاتی (پلان محوری) ساخته شده اند. ب) کلیساهایی که بر اساس یک پلان مرکزی ساخته شده اند. ج) کلیساهایی که بر اساس ترکیب دو پلان محوری و مرکزی شکل گرفته اند. پلان باسیلیکایی: این ساختمانها در طول یازده قرن حاکمیت روم شرقی (بیزانس) ساخته شدند و شباهتهای آشکاری با پلان باسیلیکاهای رومی داشتند. محور طولی که مدخل ورودی را به محراب کلیسا متصل می کند، در هر سمت خود با یک یا دو ردیف دالان سر پوشیده فرعی فرا گرفته شده است، و معمولاً قسمت فوقانی همین محور، به دهلیزها یا اتاق هایی خفاظت شده منتهی می گردد. در این گونه بناها، محور طولی تعیین کننده شالوده فضایی کلیسا محسوب می گردد، نه تقاطع آن با محور عرضی که از روی فضای وسیع تجمع های مشرف به محراب عبور می کند، و نه وجود پوششی بلندتر و شکوهمندتر که در محل تقاطع در محور طولی و عرضی بنا می شود، از قدر تعین آن می کاهد. این نوع پلان تفاوت اساسی ای که با باسیلیکا دارد، وجود محور عرضی ثانوی است که عمود بر محور طولی است در نقطه ورودی اصلی قرار گرفته است. پلانهای مرکزی: این نوع بناها یکی از پلانهای بارز و مشخص بیزانس است که در جای جای قلمرو امپراتوری ساخته شده است. در این بناها به جای توجه به محور طولی، توجه و تأکید بر نقطه مرکزی است. منشاء این گروه ساختمانی را باید از ساختمانهای رومی قدیمی دانست ولیکن کلیساها را با این سبک ایجاد نمودن، از دوره صدر مسیحیت آغاز و در این دوره به تکامل رسیده است. درباره این پلان باید به این نکته مهم در مقایسه با پلان محوری اشاره نمود، که به طور معمول مانعی بر سر راه گذر مستقیم از این فضا به مرکز بنا وجود ندارد. در این نوع بناهای آیینی مسیحیت، محراب که قطب بنا محسوب می شود، با همه زیبائی و شکوهی که از آرایش آن حاصل می شود روی به فضایی مرکزی دارد، فضایی که مؤمنان را مانند گروه نخست در طول محور طولی کلیسا مستقر نمی کند، بلکه آن را گرداگرد یکدیگر می خواهد تا در مقابل مقدس ترین مکان کلیسا یعنی محراب بایستند. از نمونه بارز این گروه می توان به کلیساهای: سان ویتاله در راونا، سن گریگوری در زوارتنتس و سانتاسرجیوس و باکوس در استانبول اشاره کرد. بناهای با پلان ترکیبی محوری و مرکزی: بناهای مذهبی که می توان آنها را جزو این گروه قرار داد، عموماً ویژگی های نخستین خود را از دست داده اند. این طرح نشان بر وجود کارآیی دو محور اصلی عمود بر یکدیگر (یکی طولی و تعیین کننده و دیگری عرضی و فرعی) نیست، این گروه ترکیبی از دو پلان محوری و مرکزی است. یکی از بناهای شاخص آن کلیسای «ایاصوفیه» شهر استانبول است که در حقیقت یکی از شاهکارهای معماری بیزانس است

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 475
:: ارسال شده در: آرشیو کل , معماری و شهر سازی ,

نویسنده
نویسنده : ali tavakkoli
تاریخ : [جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 12:30]
تاریخ
آخرین مطالب ارسالی
خبر فوری تاریخ : دوشنبه 30 آذر 1394
پست ویژه تاریخ : چهارشنبه 22 مهر 1394
دانلود رایگان کتاب نویفرت ۲۰۱۴ PDF دانلود رایگان کتاب نویفرت ۲۰۱۴ – کتاب نویفرت (Neufert) یکی از مراجع تاریخ : چهارشنبه 06 بهمن 1395
پست فوری تاریخ : چهارشنبه 06 بهمن 1395
چگونه از هک شدن سیستم جلوگیری کنیم؟ تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395
صفحات سایت
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشی رمز عبور؟

progress عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 930
کل نظرات کل نظرات : 6
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا تعداد اعضا : 46

کاربران آنلاین کاربران آنلاین

آمار بازدید آمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 444
باردید دیروز باردید دیروز : 466
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 12
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 15
بازدید هفته بازدید هفته : 1,265
بازدید ماه بازدید ماه : 17,304
بازدید سال بازدید سال : 61,381
بازدید کلی بازدید کلی : 225,773

اطلاعات شما اطلاعات شما
آِ ی پیآِ ی پی : 3.84.182.112
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir